اربعین اباعبد الله الحسین علیه السلام
مطلب شصت وششم
عذار نيلي و قدّ خم و چشم تر آوردم
گلاب اشک بهر لاله هاي پرپر آوردم
ز جا بر خيز اي صد پاره تر از گل تماشا کن
که از جسم شهيدانت دلي زخمي تر آوردم
تمام ياس هايت را به شام از کربلا بردم
چو بر گشتم برايت يک چمن نيلوفر آوردم
مسافر از براي يار سوغات آورد اما
من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم
اگر چه سر نداري يک نگه بر سيل اشکم کن
که با چشمان خود آب از براي اصغر آوردم
تو بر من از تن بي سر خبر ده اي عزيز دل
که من بر تو خبرهاي فراوان از سر آوردم
چهل منزل سفر کردم به شهر شام و بر گشتم
خبر از چوب و از لعل لب و طشت زر آوردم
ز اشک چشم و سوز سينه ي مجروح و خون دل
همانا مرهمت بر زخم هاي پيکر آوردم
قد خم، موي آشفته، تن خسته، رخ نيلي
به رسم هديه ميراثي بود کز مادر آوردم
ز سيل اشک دريا کرده ام چشم محبان را
به آهم شعله ها از سينه ي «ميثم» بر آوردم
================================
مطلب شصت وهفتم
از سفر آمدم اي همسفرم
کن تماشا که چه آمد به سرم
کس ندارم که توانم بدهد
تربت يار نشانم بدهد
من سراپا همه رنج و دردم
کرده عشق تو بيابانگردم
نيست ز احوال من آگاه کسي
نيست در سينه ي من يک نفسي
چه بگويم به چه احوال گذشت
اين چهل روز چهل سال گذشت
رفتم از کوي تو اما دل ماند
دل سرگشته در اين منزل ماند
از سر ني بنمودي دل من
سايه شد با سر تو محمل من
طعنه ها بر دل تنگم زده اند
نام تو بردم و سنگم زده اند
من کجا کوفه کجا شام خراب
من غمديده کجا بزم شراب
خيزران تا که به لبهايت خورد
گفتم اي کاش که زينب مي مرد
بود چشم نظرت بر هر سو
خواستم چوب بگيرم ز عدو
ليک ديدم که دو دستم بسته است
ريسمان بسته به دست خسته است
ولي از طشت دلم بشکستي
تو مرا ديدي و چشمت بستي
خون شده ديده ام از بيداري
بسکه سخت است امانتداري
بارها خون ز دو چشم افشاندم
غنچه ها را به تو برگرداندم
جمعشان جمع پريشان حالي است
جاي زهراي سه ساله خالي است
تو ز من قصه ي ويرانه مپرس
تو از آن کودک دردانه مپرس
به تن کوچک خود تاب نداشت
دخترت تا به سحر خواب نداشت
اشک مي ريخت ز چشم مستش
دست من بود عصاي دستش
ديدي اي سرو چگونه سر شد
گل نيلوفر تو پرپر شد
يوسفم گم شده مي دانم من
بعد تو زنده نمي مانم من
==========================
مطلب شصت وهشتم
الا اي گل که پرپر زير خاکي
به زير خاک و چون دل چاک چاکي
نمي گويم ز خاکت سر بر آري
که مي دانم برادر سر نداري
ولي گويم نظر کن زينبت را
نگه کن خواهر جان بر لبت را
عزيز من اميد من برادر
نگار من شهيد من برادر
نمي شد باور قلب حزينم
که روزي سنگ قبرت را ببينم
پس از تو اي عزيز پرپر من
خدا داند چه آمد بر سر من
پس از تو لحظه اي شادي نديدم
پس از تو رنگ آزادي نديدم
پس از تو روزم از شب تيره تر شد
دمادم مرگ پيشم جلوه گر شد
پس از تو حرمتم بشکست دشمن
پس از تو دستهايم بست دشمن
پس از تو رفت مردي از ميانه
پس از تو خورد زينب تازيانه
پس از تو کوفيان بيداد کردند
مرا با سنگ استمداد کردند
پس از تو بر دلم آذر کشيدند
پس از تو از سرم معجر کشيدند
پس از تو بر در دروازه ي شام
مرا دادند اهل شام دشنام
پس از تو مجلس بيگانه رفتم
پس از تو گوشه ي ويرانه رفتم
===========================
مطلب شصت ونهم
بار گران کشيده ام زخم زبان شنيده ام
هجده سر بريده ي به روي نيزه ديده ام
يک اربعين گذشته و من از اسارت آمدم
از شام و کوفه عاقبت بهر زيارت آمدم
شرح کدامين غصه ات با تو بگويم يا اخا
فرصت نمي دهد مرا قفل گلويم يا اخا
منزل به منزل بوده ام با قاتل تو همسفر
سيلي نخوره بين ما حتي نمانده يک نفر
در مجلس نامحرمان مرگ از خدا کردم طلب
لب تو بود و خيزران که جان من آمد به لب
بيا بزرگي کن مگير از من سراغ دخترت
در گوشه ي خرابه ماند کنار ببريده سرت
==============================
مطلب هفتادم
مدینه! من خبر از لالههای پرپر آوردم
برایت داغ هفتاد و دو جسمِ بیسر آوردم
ز نخلستان وحی و نخلهای بیسرش با خود
خبرهـا در کنـار روضه پیغمبر آوردم
مدینه! یوسف زهرا به خون غلطید و من از او
فقط پیراهن خونین برای مادر آوردم
الهی کـس نیـارد بهر استقبـال، لیلا را
کـه مـن از كربلا داغ علیاکبر آوردم
خبر کن مادران شهر را ای شهر پیغمبر
که بـا خود قصه ذبحِ علیِّاصغر آوردم
الا ای خـاتم پیغمبران سوغاتیام را بین
سرِ بشْکسته و قدِّ خم و چشم تر آوردم
نشان از جسم صدچاک حسین خود اگر خواهی
دلی صدپارهتر ز آن پاره پاره پیکر آوردم
بـرای مـادر مظلـومهام پیـراهن خـونین
بـرای تـو سـلام از آن بریده حنجر آوردم
حجابم چادر خاکی است اما در حضور تو
ز گـرد راه و گیسوی پریشان، معجر آوردم
شـرار نالـهام سوزانـد قلـب آفـرینش را
نه تنها اشک «میثم» اشک عالم را در آوردم
مي پرم بابال او تا انتها . . .