درد فراق یوسف زهرا شدید شد
یعقوب روزگار دو چشمش سپید شد
امید انتظار دل نا امید ها
امید هم ز آمدنت نا امید شد
از عشق ناله خیزد و از هجر درد و غم
غم ناله می کند که فراقت مدید شد
بزم وصال مطلبد جان ز عاشقان
خوشبخت انکه در ره جانان شهید شد
در پیشگاه یوسف زیبای فاطمه
صد ها هزار یوسف مصری عبید شد
از کثرت گناه و خطاهای بی شمار
راه وصال من به سرایت بعید شد
تا شد غلام حلقه به گوش تو (هاشمی)
دنیا و آخرت به حقیقت سعید شد
سید حسین هاشمی نژاد
***
اين من وَ او بدون شما، ما نمي شود
با تو سكوت، غرق معمّا نمي شود
با ديده اي كه باز به نامحرمان شده
مي خواستم ببينمت، امّا نمي شود
اينجا ميانِ مردم نامردِ شهر ما
يك مرد هم براي تو پيدا نمي شود
داريم ادّعا كه گل نرگس علي
با اين همه حبيب كه تنها نمي شود
امّا ميانِ ذكرِ قنوت و گهِ دعا
يك دست هم براي تو بالا نمي شود
در بين لحظه ها و مكان ها و يادها
جايي براي بودنتان وا نمي شود
اينجا تمام بود و شد و هست هايمان
نابود و نيست شد همگي با نمي شود
اين است حرفِ آخر اين نسل روسياه
وقتي دگر بيا كه حالا نمي شود!
مجيد لشكري
***
هر کجا سلطان بود دورش سپاه و لشگر است
پس چرا سلطان عالم بی سپاه و لشگر است
با خبر باشید ای چشم انتظاران ظهور
بهترین سلطان عالم از همه تنهاتر است
شاعر؟؟؟
***
هجر تو زدرد و داغ دلگیرم کرد
اندوه فم زمان زمین گیرم کرد
گفتند که جمعه ی دگر می آیی
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد
شاعر؟؟؟
***
طلايه دار محبت چرا نمي آيي ؟
تو نور چشمي مايي چرا نمي آيي؟
كجا روم كه شود بر ميان ما واسط؟
تو را به جان عمويت چرا نمي آيي؟
نگفته بود حديثي كه وعده بر پايي
عمل به وعده خود كن چرا نمي آيي؟
كدام كبر گناهم سبب شده دوري ؟
نظر به گريه ما كن چرا نمي آيي؟
من جوان بدون عقاب را بگذر
قسم به موي سپيدي چرا نمي آيي؟
تمام طاقت من از نگاه تو جوشيد
تمام طاقت زهرا چرا نمي آيي؟
زيارت حرم عشق آرزوي من است
قسم به عطر حريمش چرا نمي آيي؟
به انتقام هم شده عنايتي ارباب
به خون حنجر اصغر چرا نمي آيي؟
بگو جواب دل من به خواب وبيداري
چرا نمي آيي؟جواب ده اگر نمي آيي
حامد نصيري
***
تا به كي دل را ز هجران تو دلداري دهم
تا به كي با ناله قلب خسته را ياري دهم
تا به كي با اشك سوزان و نوائي سوخته
اين دل بيمار شيدا را پرستاري دهم
محرم اسرار من راز مشو نزد كسان
باز گردد عقده ام شرح گرفتاري دهم
اي اميد نا اميدان مهدي زهرا بيا
تا به عشاق جهان درس فدا كاري دهم
ديده ام يعقوب وار از هجر رويت شد سپيد
يوسف من ،بس كه او را رنج بيداري دهم
بندة بي ارزش عاصي مجنون را بخر
تا به كي دل به عياران بازاري دهم
(هاشمي)در نيمه شب گفت با اشك روان
تا به كي چشمان خود را شوق ديداري دهم؟
سيد حسين هاشمي نژاد
***
دل ضعيف من از هجر يار مي نالد
بهانه كرده همين،زار و زار مي نالد
زتنگ ناي قفس مرغ پر شسكته يقين
جهيده بر سر هر شاخسار مي نالد
بسان عاشق از جان گذشته مسكين
نشسته منتظر از بهر يار مي نالد
در انتظار جمال مهي كه از پس ابر
برون نيامده،ليل النهار مي نالد
كجاست يوسف گم گشته اي كه چون يعقوب
ز دوري رخ آن گل عذار مي نالد
مرا هواي تو هرگز نمي رود از سر
ز اشتياق تو قلب فكار مي نالد
به جستجوي جمال تو اي مه تابان
نه من يكي كه هزاران هزار مي نالد
ز اشتياق وصال سپارد اين جان را
چو اصغري كه به شبهاي تار مي نالد
معصومه اصغري
***
كی شود از تو بيايد خبری مهدی جان
برسداين شب ما را سحری مهدی جان
ز فراق رخ تو تا به سحر ناله زنم
ناله دلشدگان را اثری مهدی جان
آه و افسوس که عمرم به فراق تو گذشت
حاصلم نیست بجز چشم تری مهدی جان
مادرت گفت میان در و دیوار بیا
که مرا حاصل خون پسری مهدی جان
بین چه سان سیلی دشمن رخ من کرده کبود
که چنین تیره نگشته قمری مهدی جان
صورت نیلی خود را ز علی پو شاندم
تا نبیند ز کبودی اثری مهدی جان
سيد حسن هاشمي نژاد
***
هست تا اشک میاندار نگاه من تو
در نیفتند به هم خیل سپاه من تو
چشم معمار تو برداشت زجا بیتم را
که دو مصرع نشود حائل راه من تو
روبروی تو نشستن چه صفایی دارد
مردمان گر که نباشند گواه من تو
تو ز افعال من و من زغمت می گریم
می کشد چرخ فلک آب ز چاه من و تو
روز عاشق به سر زلف تو می ماند و بس
هر دو پیچیده به هم روی سیاه من و تو
جوشش اشک ز وا بودن چشمانم نیست
دود در دیده فزون گشته ز آه من و تو
بر سر تربت ما شاخه تاکی بنشان
که نجاتم دهد از حشر گیاه من و تو
محمد سهرابی
***
من که هر شام وسحر پر سش حال تو کنم
چه شود گر نظری سير" جمال تو کنم
ای شفای دل غمديده غبار غم تو
پاک از اين آينه کی گرد ملال تو کنم؟
بی خود از خود شدم آنقدر که در فصل بهار
گل اگر خنده کند گريه به حال تو کنم
دوست دارم که شوم قطره اشکی شايد
هاشمی طلعت من ، تکيه به خال تو کنم!
دوست دارم که شود هستی من يکسره چشم
به اميدی که تماشای جمال تو کنم
گرچه پر سوخته ام من ، به خدا خواسته ام
که طواف حرم کعبه به بال تو کنم
ای به تو صيف تو سی پاره ی قرآن گويا
من بی مايه کجا وصف جمال تو کنم؟؟
مهدی محمدی
***
چه خوشست من بمیرم به ره ولای مهدی
سر و جان بها ندارد که کنم فدای مهدی
همه نقد هستی خود بدهم به صاحب جان
که یکی دقیقه بینم رخ دلگشای مهدی
نه هوای کعبه دارم نه صفا و مروه خواهم
که ندارد این مکانها به خدا صفای مهدی
چه کنم چه چاره سازم که دل رمیده من
نکند هوای دیگر به جز از هوای مهدی
من دلشکسته هر دم به امید درنشستم
که مگر عیان ببینم رخ دلشگای مهدی
مهدی محمدی
***
جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد
سید حمید رضا برقعی
***
كاش از لطف شبي ياد زما مي كردي
ياد از عاشق افتاده ز پا مي كردي
كاش بيمار فراقت كه ز پا افتاده
با نگاه ملكوتي تو دوا مي كردي
كاش مي آمدي با يك نظر اي نخل اميد
گره از كار من زار تو وا مي كردي
كاش يك شب تو براي فرجت مالك من
با دل سوخته خويسش دعا مي كردي
همچو باران به سر شيعه بلا مي بارد
كاش مي آمدي و دفع بلا مي كردي
پرچم ظلم بر افراشته شد در همه جا
كاش تو پرچمي از عدل بپا مي كردي
كاش يك روز رضايي زوفا
مهدي فاطمه از خود تو رضا مي كردي
سيد عبد الحسين رضايي نيشابوري
***
پس از طریق مکافات کن مداوایم
عجیب منکدر از کرده های بیجایم
دمل زده کف پای عروجم از راهی
که تو گذاشته ای پیش پای پاهایم
به هر کجا که نگاه تأملم افتد
رد حضور تو پیداست نزد آنجایم
شکوه با تو نشستن اگر ردیف شود
به نظم می رسد اشعار بی مسمّایم
پرش نمی کند این مرغ خانگی، بالی!
عقاب اوج خودت را بده به پرهایم
زمین جاذبه از راه من کنار برو
که من اصیل ترین بذر آسمانهایم
از آسمان به زمین آمدم بپردازم
بهای آنچه که افتد قبول آقایم
شاعر؟؟؟
***
چه می باشد مجازات دل آزاری دل افسرده
کسی که باد عصیان خرمن اعمال او برده
ترحم ای عزیز مصر جان بر یوسف عمرم
که در حبس گناه و معصیت حمک ابد خورده
صفای باطنم را در گذشته یاد می آری
مگیر ای نازنین بر حال و روز فعلیم خُرده
گلی را که نگیرد باغبان زیر پر و بالش
عجب نبود اگر افتد کنار باغ ، پژمرده
بیا ما را سوار بالهای عشق و عرفان کن
سواری تا به کی ابلیس می گیرد از این گُرده
طبیبا قبل از آنی که رسد وقت جواب من
بیا یکدم ملاقات من تنها و افسرده
نمی دانم پس از این ناسپاسیهای من از تو
تفاوت می کنم در پیشگاهت زنده یا مُرده
شاعر؟؟؟
***
خداوندا چرا روزم سیاه است
چرا تا صبح چشمانم به راه است
چرا نومید می باشم خدایا
کخ نومیدی خودش جرم و گناه است
چرا تاریک گشته روزگارم
چرا عالم به پیش من سیاه است
چرا پنهان زچشم خلق گشته
کسی که بر جهان پشت و پناه است
به هرجا می روم ره بسته بینم
چرا بسته به رویم شاهراه است
برای رفتن در خانه او
چرا مانع زمن جند و سپاه است
چرا حکم خدا اجرا نگردد
چرا بسته به رویم دادگاه است
خداوندا چرا مهدی نیامد
که او هم دادرس هم دادخواه است
رضایی سوخته از هجر رویش
دو چشم اشکبار او گواه است
شاعر؟؟؟
***
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
حافظ
***
باشد كه روزگاري ، ياري رسد ز ياري
برجانب محبان ،چون افتدش گذاري
دل خسته و حزينم، لختي خوشي نبينم
يار دلم بود غم ، هر جا به هر دياري
گر مبتلا بود دل ، محنت سرا بود دل
كي ميرود ز محزون ، جز اين انتظاري
روزي كه از بر ما ، رفته است دلبر ما
از ديدگاه اشكبار ،چون ابر نوبهاري
اي ياد رفته باز آي ، شادان نما دل ما
دل بي تو مي نمايد، همواره بي قراري
بي رويت اي بهارم ، شوري به دل ندارم
زاحوال عاشق خويش ، جانا خبر نداري
اي يوسفي كه كنعان ، چون تو نديده هرگز
مارا در انتظارت، تا چند مي گذاري
از ماه عارض تو ، دل زنده ،جان شود نو
بفشان زچهره ما ، با مقدمت غباري
اي يار آشنايم ، كردي تو مبتلا يم
با كوشه نگاهي ، كي كام دل برآوري
اي عندليب گلشن ، هجران تو كنم من
تا از كرم تو روزي ، در باغ پا گذاري
اي غايب از نظرها ، كي مي شوي هيودا
درياب عاشقان را ، از راه مهروياري
تا روي تو نبينم ، دل مرده وهزينم
ديگر نمي رود خوش، دست و دلم به كاري
در خواب هم نديدم، رخسار دلربايت
بنماي رخ كه گيرم ،آرامش و قراري
دور از رخ تو گلشن ، لطف و صفا ندارد
آواز دلكشي نيست، در بلبل و قناري
عمرم بسر رسيده ، روي تو را نديدم
ترسم نديده رويت ، ميرم به حال زاري
تا كي در انتظارت، دل منتظر بماند
اي غايب از نظرها، قصد سفر نداري
از كوي ما گذر كن ، بر خسته دل نظر كن
بنماي روي خود را ، اي آشناي تو ياري
مرحوم عین الله قنبری طامه
***
مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز
لالهها، شعله كش از سينه داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپرده غيبت خبرى باز فرست
كه خبر يافتگان، بى خبرانند هنوز!
آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان
كه صدف سوز جهان، بدگهرانند هنوز
پردهبردار! كه بيگانه نبيند آن روى
غافل از آينه، اين بىبصرانند هنوز!
رهروان در سفر باديه، حيران تواند
با تو آن عهد كه بستند، برآنند هنوز
ذرّهها در طلب طلعت رويت، با مهر
همچنان تاخته چون نوسفرانند هنوز
سحرآموختگانند، كه با رايت صبح
مشعل افروز شب بىسحرانند هنوز
طاقت از دست شد، اى مردمك ديده! دمى
پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز
مشفق کاشانی
***
ای کاش شبی لایق دیدار تو باشم
از پرده دل راز نگهدار تو باشم
دستم تهی ونیست کلافی به بساطم
تابر سر بازار خریدار توباشم
یک عمر به دنبال امان بودم وصحت
منت نه و بگذار که بیمار توباشم
ای سایه لطفت همه جا روی سرمن
بگذار که در سایه دیوار توباشم
ای کاش شبی آیدودرجامع سهله
با چشم دلم زائر رخسار توباشم
مجيد رجبي
***
آنجا که لحظه ها به شما پشت می کنند
یا پنجه ها مقابلتان مشت می کنند
آنجا که نوشهای شما نیش می شود
خلق زیاده خواه کم اندیش می شود
آنجا که اسب آمدنت تند می دود
جا، بهر پارک کردنتان طفره می رود
آنجا که ابرهای ظهور تو لاله کار
باید به شوره زار ببارد نه مَرغزار
آنجا که چشمها به شما دل نبسته اند
فرسنگها جلوتر از این بار بسته اند
آنجا که از تلألؤ تو غافلست شهر
دنبال روشنایی کم مصرف است شهر
آنجا که باغ بی تو تأسف نمی خورد
کنعان غم جدایی یوسف نمی خورد
آنجا که باز مُهر تغافل به جبهه هاست
یوسف اسیر چاه خودی ساز فتنه هاست
آنجا که کرده شعله حق مسلکی اُفول
تا گردن است دیده مردم درون پول
آنجا که هست اهرم خدمت به مردمان
ترفندهای بانک پاسارگاد و پارسیان
آنجا که هست ارزش بی ارزشی زیاد
ناموس حجب ، بُرده حجاب سرش زِ یاد
آنجا که پشت پشت به عصیان کنند رو
با ماهواره ،سایتهای گزافه گو
بهتر همان که ثانیه ها را هدر دهی
یا بی خبر نیامده ما را خبر دهی
فرصت برای گل شدن غنچه ها بده
آبی به پای بیخ و بن لحظه ها بده
شاعر؟؟؟
***
امشبم دل در فغان آید همی
دیده گانم خون فشان آید همی
هردم از افلاکیان بر خاکیان
مژده می آید که جان آید همی
بانگ جاءالحق به آواز فصیح
از درای کاروان آید همی
قاتل دجال و هم سفیانیان
مهدی صاحب زمان آید همی
قدرت الله حجت ابن العسگری
حکمران انس و جان آید همی
مظهر آیات حی دادگر
مخزن سر نهان آید همی
حامی اسلام و یار مسلمین
ملک دین را پاسبان آید همی
شرح اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ
معنی مُدهامَتان آید همی
واضع قانون احکام خدا
بر کما و بر جهان آید همی
چشمه جوشان مهر و فضل وعلم
بحر جود بیکران آید همی
چشم بر ره گوش بر در مانده ایم
تا که آن صاحبقران آید همی
پرچم نصر من الله بر کفش
ذوالفقارش در میان آید همی
همچو اصحاب رقیم و قوم کهف
عیسیش جزء عوان آید همی
گر بخواهم شرح هجران سر به سر
هر کلامی داستان آید همی
شادی آل محمد آمده
گر مؤید شادمان آید همی
سید رضا مؤید
***
صد طبق گل به مقدم جانان به زلالی قطــره بــاران
آب هستی ز دور می ریزد به کویر عطش گرفته جان
از افقهای سبز می روید نــور امّیــد در دل انسان
مژده ای دل که سر رسید فراق شد شب نیمـه مه شعبـان
از پس ابــر ،مِهــر جــان آمـد
مهدی صاحب الزمان آمد
از رمق اوفتاد چرخ قرار گشت باطل، برون ز حــدّ مــدار
خرم آن ماه کز رخش ساطع گشته نور وجــود هــزار هـزار
شجر نخل اوصیا امشب تازه وقت سحــر نشست به بــار
در تمنای روی ماهش دل منصرف شد ز شوق گشت و گذاز
اینکــه مُلک و مَلَک بـود رامـش
حجت بن الحسن بود نامش
در شب دیو ظلمت و شب زور منجـی کل خلــق کرد ظهــور
حجره نرگس از گل قدمش شد بسان حرا و وادی طور
صد چو یوسف به اکتساب رخش آرزویی است که برده اند به گور
یا رب این ماه پاره تا به ابد از گزند نگاه باد به دور
تا خدا هست و هست وجهه ذات
بر گل روی حضــرتش صلوات
به تلاطم فتاده پهنه خاک آسمان سینه از شعف زده چاک
زلف او چون مجعّد است و سیاه برده زیر سؤال سبزی تاک
«لَن ترانی» نمی کنم هرگز که بود ذکر دل «مَتی و نَراک»
در لجن زار معصیت گیرم ای که صافی چو دُر چو شبنم پاک
نرگس نازم ای گل نرگس
نظری حق مادرت نرجس
ای امید دل شکسته دلان ای نجات بخش جمله پیر و جوان
لغزش از پای تا سرم ریزد هم ز دست و ز پا و چشم و زبان
غایب از دیده ها ولی حاضر حاضرم تا دهم به پای تو جان
چند در غیبتی و ما مهجور سیری از دست دوستان به گمان
یک شب از عمق دل صدایم کن
در قنـوت سحــر دعــایم کن
آخرین توشه هدایت حق خیمه غیبتت حکایت حق
آیه بر دست حیدری تو نیست هیچ چیزی مگر روایت حق
هر که بدگویی تو کرد یقین کرده بی پرده پُر سِعایت حق
در ظهور تو خلق می بینند در کفت دور کعبه رایت حق
زنده کن التهـاب بدر و حنین
ای قیام تو انتقام حسین
مبتلایی به داغهای حسین علیه السلام جای پای تو جای پای حسین
در خروش صدای شمشیرت در طنین نیست جز صدای حسین
نیست در دست هیچکس جز تو وصله جامه پاره های حسین
تا ابد هم خدای می گرید بس فزون بود دردهای حسین
حق آن شاه تشنـه بـی آب
ای حسین زمان مرا دریاب
شاعر؟؟؟
**
یارا به یاری من بی یار کن شتاب
افتاده ام بدون تو در رنج بی حساب
از روزن امید به تو رو زدم ،چرا
افتاده بین چشم من و روی تو حجاب؟
با کور رنگی بصر من چه می کنی؟
رنگین کمانِ بارشَ باران ِ پر حباب
دریا! که تشنگان ز زره مانده ایم ما
بیتابِ موجهای تو و لحظه های آب
پیداست تاکنون عوض من تو کرده ای
من را برای خویشتن از قبل انتخاب
با خارهای راه وصالت نوشته ام
در دفتر خیال خودم خاطرات ناب
این روزها برای تو تنها غریبه ام
ای آسمان بپرس نشانم از آفتاب
شاعر؟؟؟
***
چون گذشته از چه با ما بد مدارا می کنی؟
با خم ابروی خود در سینه غوغا می کنی
من مریض عشقم و در بستر بیماریم
نازنینا درد عشقم کی مداوا می کنی؟
یوسف مصر ار نشیند در کمین خال تو
صد چو یوسف را بسان صد زلیخا می کنی
گر زنی پر در هوای چشم گوهر بار من
قطره قطره اشک چشمم را چو دریا میکنی
ای که راهت را ز راه ما جدا بنموده ای
بین دشمن دوستان را خوار و رسوا می کنی
این شنیدستم که دور از چشم ما ای مه لقا
خلوتی داری و با بیگانه سودا می کنی
این یقین دانم اگر افتد گذارت بر دلم
در خرابات دلم جایی تو پیدا می کنی
شاعر؟؟؟
***
با یاد یاران صبح وشب طی می شود ایام من
مستی است کار روزم و سوز است کار شام من
خون دل واشک بصر مهجوری و سوز سحر
این جمله با هم سر به سر شرحی است بر آلام من
ترسم از این است ای صنم ای یار سیمین پیکرم
بنشیند از بهر جفا مرغ اجل بر بام من
راه عبورم باز کن گلناز من کم ناز کن
با خود مرا همراز کن می ریز اندر جام من
درهر زمان و هر مکان نام تو دارم بر زبان
در دفتر عشاق خود بنویس اکنون نام من
خال لب تو دانه و در دام عشقت من اسیر
هر طعمه ای حسرت کش یک دام همچون دام من
دست گدایی می زنم بر دامنت ای ذوالنعم
تا با نگاهی بر دلم شاید برآید کام من
شاعر؟؟؟
***
دیده بیدار من دیده بیدار تو
عمر گذشت و نشد فرصت دیدار تو
در به درم ای طبیب چاره دردم بجوی
هست فقط دست تو داروی بیمار تو
روز به شب، شب به روز،طی کنم اما هنوز
نیست مرا حظی از جلوه رخسار تو
طبع بلندت منیع جاه و جلالت رفیع
دیده مدهوش عقل در عجب از کار تو
نامه سیه دل خراب وای ز روز حساب
گو چه دهد در جواب،عبد گنهکار تو
ره به سما می بری بوی خدا می دهی
یاس فرح بخش من ای گل و من خار تو
کم بنشین با رقیب این عمل از تو عجیب
منفعلم گر چه از رحمت سرشار تو
کوی تو دارالشفا خواجه مُلک وفا
هر چه کنی حکم کن این تو و دادار تو
شاعر؟؟؟
***
بدان امید که بوسم رواق منظر تو
نشسته ام به گدایی هنوز بر در تو
مرا که نیست ز سرمایه حاصلی جز مهر
خدا کند نشود باز مِهرم از سر تو
نگاه روز نخستینت از بهشتم بِه
امان امان ز شرار نگاه آخر تو
هنوز شوق خیال تو در سرم باقیست
منم که هیچ نگنجم درون باور تو
چه روزها که بیابان وصل طی کردم
رسید صدمه به پایم ز ریگ اخگر تو
به دوش وقت سحر با حبیب می گفتم
تو را چه می شود آیم اگر به محضر تو
بگیر هاله ز رخ ماه من که جان جهان
نهفته در صدف جبهه منور تو
شاعر؟؟؟
***
کی سپری فصل خزان می شود؟
کی سحر و وقت اذان می شود؟
رود فرج از دل تنگ زمان
کی سوی گلزار روان می شود؟
باز زِ یُمن قدمش گفته اند
عالم فرتوت جوان می شود
یوسف از ین دیرتر آیی تگر
قامت یعقوب کمان می شود
خوبتر و برتر و بالاتری
بیشتر از آنچه بیان می شود
چشمه خورشید محبت بتاب
ورنه دل از دیو و دَدان می شود
ای دل از ین بیش مزن دست و پا
هر چه خدا خواست همان می شود
شاعر؟؟؟
***
از راه می رسد سحر و زنده می شوم
از یادها نرفته و پاینده می شوم
چون ذرّه ام ،اگر چه نیم قابل تو لیک
با مِهر تو چو مِهر درخشنده می شوم
باری!نگاه کن که به یک گوشه نگات
مشمول عفو خالق بخشنده می شوم
جانا ز لطف گر نپیذیری مرا مدام
سر خورده تر زپیش و سرافکنده می شوم
محروم لااقل ز دعایت مکن مرا
در مصر جان عزیز نشد بنده می شوم
هر چند ای عزیز گر آیی ،زلطف خویش
در وقت مرگ،پیش تو شرمنده می شوم
اما در آن نفس که همه غرق گریه اند
من با نظر به روی تو در خنده می شوم
شاعر؟؟؟
***
از سوز سحر نیست مرا حظّ و نصیبی
بیمار من عمریست به دنبال طبیبی
جانا عوض این همه دوری و ملامت
گهگاه سراغی ز دل افکار غریبی
هر لحظه که از ساحت قدس تو شوم دور
افتد به دلم فتنه و آشوب عجیبی
این بار اگر رفتی ازین خانه مبادا
با آمدنی باز دلم را بفریبی
یا دار بنا کن که هوادار تو هستم
یا همچو مسیحم بنما نقش صلیبی
از فرصت رفته نتوان چشم بپوشید
بگذشت دمی با تو گاهی به رقیبی
باشد که سرانجام به پایت فتدم سر
در پاسخ عمری که خزان شد به شکیبی
شاعر؟؟؟
***
ز گردش شب و روزم ملولم و نگران
چنانکه رفته ز دستم حساب روز و شبان
گذشته آب ز سر را ملال رفتن نیست
من از خیال تو صرفنظر کنم یا جان؟
من ار به پای پیاده پِیت شوم سخت است
ولیک از تو قدم رنجه کردن است آسان
مرام عاشقی ای ساقی از کجا داری؟
که خون به جام دلم کردی و کنی اینسان
بیا شبی به نوایی قرار قلبم باش
به نغمه های حجازی و صوت خوش اَلحان
مرا به شرط مروت به راه آوردی
به عهد خویش بمان تا بماندم ایمان
به درد خویش چه سازم کجاست درمانم؟
قضا به وصل کند دلخوشم قَدَر هجران
بیا که یوسف کنعان به فیض دیدن تو
اگر رسد سر انگشت می کند بریان
به دیده هر چه که دیدم دلم همان می خواست
مراد دیده و دل هر دو را تویی یکسان
شاعر؟؟؟
***
باران ببار تا که بهاری ترین شوم
از یاس هم گذشته و خوشبوترین شوم
خورشید طاق هفتم هفت آسمان و یا
ماه تمام چهره اهل زمین شوم
عمری بود که در به در یار غایبم
کی مورد عنایت آن بی قرین شوم؟
با بدترین بساز که شاید ازین گذر
فیضی دهد نگاه تو و بهترین شوم
خود را میان دوزخ اعمال دیده ام
با تو مگر میان بهشت برین شوم
شیطان به پای هر قدمم دام کرده پهن
کهف الحصین! چگونه جدا زان لعین شوم؟
شرمنده ام که فطرت پاکم ز دست رفت
باور نمی شد آخر کار اینچنین شوم
عمری خیانت از من گمراه دیده ای
ای کاش زیر دست تو قدری امین شوم
شاعر؟؟؟
***
کو آتشی که شعله زند بر وجود من
کو شعله ای که اب کند تار و پود من
دل سوزد از شراره بی اعتناییت
جانا عنایتی بنما بر وجود من
پیشانی ام به نقش و نگارت مزین است
نازت کشیده عکس نیاز سجود من
گر سینه چاک دوست بدانم که دل خطاست
عشق عزیز یار کجا و حدود من
آن یار دلنواز اگر هم مرا زند
بر او سلام و حمد و ثنا و درود من
ای مهر روح پرور تو مانع سقوط
ای نام دلربای تو ذکر صعود من
یارا نثار محضر پاک تو خون من
جانا فدای غشق تو بود و نبود من
از ذره هم ذلیل ترم در حریم تو
نور ولایت است است دلیل نمود من
مهر علی و آل ضمیمه اگر نبود
دیگر بها نداشت قیام و قعود من
با نامه سیاه مرا رو سپید کن
باشد دعای سبز فرج چون سرود من
سید محمد میر هاشمی
***