همین ما را بس
هنگام رکوع خود نگین بخشیدی
آب از دل چاه بر زمین بخشیدی
جان در طبق عشق نهادی یکشب
آن را به محمد امین بخشیدی
داماد پیمبری همین ما رابس
تو فاتح خیبری همین ما را بس
از تشنگی روز جزا باکی نیست
چون ساقی کوثری همین ما را بس
هنگام رکوع خود نگین بخشیدی
آب از دل چاه بر زمین بخشیدی
جان در طبق عشق نهادی یکشب
آن را به محمد امین بخشیدی
داماد پیمبری همین ما رابس
تو فاتح خیبری همین ما را بس
از تشنگی روز جزا باکی نیست
چون ساقی کوثری همین ما را بس
ای به همه هادیان تو هادی و رهبر
حجـت حقّ و دهـم وصی پیمبر
هـم علـی چــارم از محمّد سوم
هم دُرِ نُهبحر نور و بحرِ دوگـوهر
ابـن رضــا هـادی النقـی ولی الله
نجـل علــی، زادۀ بتـول مطهــر
عمر کمت بیشتر ز عمر زمانهـا
فیض دمت روح صدمسیح به پیکر
ماه جمال تو گشته غرق ستـاره
از اثــر بوســۀ جــواد مکــرر
سامــرهات قبلـۀ قلـوب ملایک
صحن تو از مسجدالحـرام، فراتر
مثل نبی ماه را کنی به دو نیمه
مثل علی میکَنی ز جا درِ خیبر
مثل حسن صبر میکنی به مصائب
مثـل حسینت تـوانِ نهضت دیگـر
کفش غلام تو به که صد «متوکل»
بهـر تواضـع نهنـد بر کف آن سر
جامعـه دارد «دعای جامعه» از تو
ای بـه فـدای تو جمع اول و آخر
جامعـه یعنـی شناس نامۀ عترت
جامعـه یعنـی کلام حضرت داور
جامعه یعنی هزار گردونْ خورشید
جامعـه یعنـی هــزار دریـا گوهر
جامعه یعنی همـان عصـارۀ قرآن
جامعه یعنـی همـان تبلـورِ کوثر
جامعـه یعنـی تمـام نـور نبـوّت
جامعه یعنی مقام احمد و حیـدر
جامعه یعنی حیات شیعه به دنیا
جامعه یعنی نجات خلق به محشر
طاعت خلقت بدون مهر تو فردا
بـا گنــه کــلّ خلقت است برابر
مؤمـن، بـی مهرتان ندارد ایمان
حتـی سلمـان و هم جناب ابوذر
گرچه ز تو دورم ای به من همه نزدیک!
گویـی بگْرفتــهام مـزار تـو در بر
طایـر جانـم شـده مقیـم حریمت
مـرغ دلـم مـیزند به سامرهات پر
وای به عباسیان که با تو چه کردند
از ره بیــداد، آن گــروه ستمگــر
از متـوکل کشیـدی آنچه کشیدی
بیشتــر از ایــن ورا
نبــود میسـر
بـا چـه گنـه بـرد سوی بزم شرابت
ای بــدنت پاکتــر ز روح مطهــر
از می رجس و پلید خـویش تعارف
کرد بـه تـو ای عزیــز فاطمه، ساغر
کاش که میریخت آسمان به زمین خون
کاش کـه مـیشد زمین شرارۀ آذر
ای تـو جگـر پــارۀ جــواد الائمـه
وی جگرت پاره پاره چون گلِ پرپر
بــاور شیعـه نبـود کــز اثـرِ زهر
از جگرت با نفس شراره کشد سر
گرچه به جانت رسید زخم مداوم
پیکر پاکت به خون نگشت شناور
رأس منیرت دگر چو جد غریبت
با لب عطشـان جدا نگشت ز پیکر
گرچـه کشاندند سوی بزم شرابت
گشت به تو دم به دم جسارت دیگر
چـوب نـزد بـر لبت دگر متوکل
در ملاء عام نـزد دختـر و خواهر
سوز بده تا همـاره اشـک بریزد
دیـدۀ «میثم» بـرای آل پیمبـر
ای چراغ و چشم دلها هـادی آل محمّد
یابنزهرا یابنزهرا عید میلادت خوشآمد
علـی بن الجواد عزیز فاطمه
شب میلاد تو مبارک بر همه
علی مولا علی، علی مولا علی
تـو عزیـز مـرتضایی، دومیـن ابنالرضایی
جد مهدی، حجّتِ حق، نجل ختمالانبیایی
علی مولا علی، علی مولا علی
تـو امامـان هـدا را شمع جمعی نورعینی
هم علی بن محمّد، هم علی بن الحسینی
سلام ما همه به باب و مادرت
جواد اهلبیت گرفتـه در برت
علی مولا علی، علی مولا علی
ای ملایک دسته دسته زائر صحن و سرایت
پر زند مرغ دل من روز و شب در سامرایت
یمِ لطف و عطا عنایت کن مرا
به شهر سامره هدایت کن مرا
علی مولا علی، علی مولا علی
ای ولایت هستی من، ای ثنایت بر زبانم
خـاک پـای زائرانت توتیـای دیـدگانم
سـلام از جـان و دل نثــارت مـیکنم
آن حــرم را ز دور زیــارت مــیکنم
علی مولا علی، علی مولا علی
شب فراق امشب، سحر شد ای یاران
عیـان ز بحـر نـور، گهر شد ای یاران
جـوادِ اهـلالبیت، پـدر شد ای یاران
تـو هادی آل محمّــدی مولا
علیّ الهادی خوشآمدی مولا
ابوالحسن چشم و چراغ پیغمبر
علی ز سرتا پا، رضـا ز پـا تا سر
رجب گرفت از تو شرافتی دیگر
تـو هادی آل محمّــدی مولا
علیّ الهادی خوش آمدی مولا
جمـال تو شاهد، جمال سرمد را
به حسن تو دیدند، فروغ احمد را
بـه یـک نگه بردی، دل محمّد را
تـو هادی آل محمّــدی مولا
علی الهادی خوشآمدی مولا
تویی تویی مولا مـراد اهلالبیت
جمـال زیبایـت نمـاد اهلالبیت
تویی همه هستِ جواد اهلالبیت
تـو هادی آل محمّــدی مولا
علیّ الهادی خوشآمدی مولا
شفای چشم دل، زخاک پای تو
گـدا شــود آنکو نشد گدای تو
ســلام آلالله بــه سامـرای تو
تـو هادی آل محمّــدی مولا
علیّ الهادی خوشآمدی مولا
دعای هر روزم، عرض سلام تو
گرفتـه جـا مرغِ دلم به بام تو
به مصحف قلبم، نوشته نام تو
تـو هادی آل محمّــدی مولا
علیّ الهادی خوشآمدی مولا
الا مــاه رجــب تابنــده مـاه دیگرت آمد
چـراغ دلفــروز تــا ابــد روشنگـرت آمد
در آغوش سحر خورشید گردونپرورت آمد
مه و مهر و فلک را کن نثارش، اخترت آمد
فروغ حسنغیب است اینکه امشب در فضاداری
تو در دامن علـی بـن جـواد بن رضا داری
****
زهی این گل که آغوش خداوند است گلزارش
سـلام الله دائــم بـر قـد و بـالا و رخسارش
کلاف جان به کف، صد یوسف مصری به بازارش
جواد ابن رضا چشم و دلت روشن به دیدارش
به مـرآت جمــال بـیمثالش ده ولی را بین
در این آیینه امشب هم محمّد هم علی را بین
****
جمـالش از جمال کبریـا دارد حکایتها
کمـالش از کمــال انبیــا دارد روایتها
عیان در مصحف روی منیرش کل آیتها
هدایت گشته در خط تولایش هدایتها
حکایت از حـسن دارد جمال نازنین او
همانا نور مهدی میدرخشد از جبین او
****
تعالیالله تعالیالله از این حسن خدادادی
که برهردلدهد با یاد رویش یکجهان شادی
حقیقت یافته در خط نورش خط آزادی
میان چارده هادی شده مشهور بر هادی
جهان غرق تجلایش زمان مهد تولایش
علی نام دلآرایش، محمّد محو سیمایش
****
سلام الله فی الدارین بر قـدر و جلال او
دل از آل محمّـد مـیبرد مـاه جمال او
جلال غیب پیـدا در جمـال بـیمثال او
دعـای جامعـه درّی ز دریـای کمـال او
عبارتهای آن نـور هدایت را کند کامل
محبت، معرفت، ایمان، ولایت را کند کامل
ملائک بستـه صف برگرد «سرَّ من رَا»ی او
طواف از دور آرد کعبه بر صحن و سرای او
گرفتند آسمانهـا نـور از گلــدستههای او
ستــاده با عصا موسی در ایــوانِ طلای او
عجب نبْود که آید وحی، موسی را ز دربارش
و یـا گیرد شفا قلب مسیح از چشم بیمارش
****
ســلام الله ای نــام هــدایت زنده از نامت
فلک: زوّار ایـوان و مـلک: مــرغ لب بامت
همه سیراب از دریای فیض و رحمت عامت
ملک در آسمان، حیوان وحشی در قفس رامت
حریم قدس تو در سامره کـوی حسین ما
نجف، کرب و بلا، مشهد، مدینه، کاظمین ما
****
نه تنهــا دولــت عبـاسیان آمـد حقیر تو
همانا سرکشان گشتند یکسر سر به زیر تو
تو در زندان دشمن بودی و دشمن اسیر تو
چــو مهـر از ابـر میتابید رخسار منیر تو
چه غم گر تاخت بر قبر تو خصم روسیاه تو
بـوَد دلهـای مـا هم قبر تو، هم بارگاه تو
****
کیام من خاک خدّام درت یا حضرت هادی
که میگردد دلم دور سرت یا حضرت هادی
ز پا افتادهای در محضـرت یا حضرت هادی
قبولم کـن به جان مادرت یا حضرت هادی
نمیدانم که بودم یا چه بـودم یا کجا هستم
همین دانم که خاری در گلستان شما هستم
****
شمـا دادیــد در عیــن سیـاهی آبرو بر من
شما شستید جرمم را به آب رحمت از دامن
شمـا دادید جـان تـازهام از مهر خود بر تن
شمـا از گلخـن آوردیـد مـا را جانب گلشن
شما خواندید از بهـر عنایت خلق عالم را
مبادا دور سازید از درِ این خانه «میثم» را
عالم هستی همه جا، چو دل اهل ولا گلشن است
چشم جواد ابن رضا، به جمال پسرش روشن است
فصل سرور شیعۀ مرتضاست
ولادت زادۀ ابن الرضـاست
خوش آمدی، خوش آمدی، امام هادی(2)
*****
شیعۀ اثنی عشری جلوات رخ احمد بین
بار دگر روی علی به روی دست محمّد ببین
عیـد ظهـور علی دیـگر است
هادی اهـل بیـت پیغمبر است
خوشآمدی، خوشآمدی، امام هادی(2)
عید چهارم علی و دهمین نور خدا آمده
بر همه با وجد و شعف زحق این طرفه ندا آمده
کرده خدا جلوه گری بـر همه
آمـده عیـد پـسر فـاطمه
خوشآمدی، خوشآمدی، امام هادی(2)
*****
فاطمه در دست جواد پسرت قرص قمر را ببین
ماه جمال پسر و شعف و شوق پدر را ببین
بـحر شرف را گهر است ایـن پسر
بـر همه عالم پـدر است ایـن پسر
خوشآمدی، خوشآمدی، امام هادی(2)
دیدۀ مصباح هدا، شده روشن به رخ هادیش
پر شده گلزار دل،از شعف زمزمۀ شادیش
زادۀ مـصباح هـدا آمـده
حجت بـر حق خدا آمده
خوشآمدی، خوشآمدی، امام هادی(2)
*****
ای همه جانها به فدات که جمال حیسرمد توئی
باب امام عسگری گل باغ سه محمّد توئی
صحن تـو بـاب الکرم سامـره
دل شـده بیت الـحرم سامـره
خوش آمدی، خوش آمدی، امام هادی(2)
*****
شکر خدا را که ز نو حرم پاک تو را ساختیم
بر جگر آل سعود همه از نو شرر انداختیم
بـاز ره سامرهات بـاز شـد
در حرمت روح به پرواز شد
خوشآمدی، خوشآمدی، امام هادی(2)
یوسف زهرا، حسین، جان به فدایت
خون گلویم نثار خاک پایت
اول قتیلم، نجل عقیلم
یا ثار الله و ابن ثاره
کسی به کوفه نشد یاور مسلم
سنگ جفا ریختند بر سر مسلم
کنم دعایت، زنم صدایت
یا ثار الله و ابن ثاره
این سر بشکسته، این فرق شکسته
زیارتت می کنم با دست بسته
تویی امامم، بر تو سلامم
یا ثار الله و ابن ثاره
این دُر دندان من، این لب پاره
قتلگه من شده دار الاماره
گذشتم از جان، با لب عطشان
یا ثار الله و ابن ثاره
کوچه به کوچه رود، پیکر پاکم
قاتل بیدادگر کشد به خاکم
دل به تو بستم، یار تو هستم
یا ثار الله و ابن ثاره
ای سر من از ازل خاک در تو
جان دو طفلم فدای اصغر تو
نگر به حالم، نما حلالم
یا ثار الله و ابن ثاره
بیا بیا در کنار قتلگاهم
تا به مه عارضت فتد نگاهم
چشمﹾ انتظارم، دلﹾ بی قرارم
یا ثار الله و ابن ثاره
حسین، ای یوسف زهرا! میا کوفه، میا کوفه
امان از ظهر عاشورا، میا کوفه، میا کوفه
میا کوفه، میا کوفه، که لیلا بی پسر گردد
میا کوفه، میا کوفه، که زینب خون جگر گردد
میا کوفه که می ترسم سکینه بی پدر گردد
شود آواره در صحرا میا کوفه، میا کوفه
حسین، ای یوسف زهرا! میا کوفه، میا کوفه
امان از ظهر عاشورا، میا کوفه، میا کوفه
میا کوفه که از تن، دست عباسّت جدا گردد
میا کوفه که اصغر، بر سر دستت فدا گردد
میا کوفه که حقّت با دم خنجر ادا گردد
به جان زینبت مولا! میا کوفه، میا کوفه
حسین، ای یوسف زهرا! میا کوفه، میا کوفه
امان از ظهر عاشورا، میا کوفه، میا کوفه
میا کوفه که افتد بر زمین دوشاخه ی یاست
رسد تیر از کمان حرمله برچشم عبّاست
فتد در علقمه با چشم خونین اشجع النّاست
لب تشنه، لب دریا، میا کوفه، میا کوفه
حسین، ای یوسف زهرا! میا کوفه، میا کوفه
امان از ظهر عاشورا، میا کوفه، میا کوفه
میا کوفه که از سم ستوران توتیا گردی
میا کوفه که صدپاره زشمشیر جفا گردی
از آن ترسم که فردا با لب عطشان فدا گردی
ببین احوال مسلم را میا کوفه، میا کوفه
حسین، ای یوسف زهرا! میا کوفه، میا کوفه
امان از ظهر عاشورا، میا کوفه، میا کوفه
میا کوفه که کوفه می شود آماده بر جنگت
میا کوفه که گرگان می زنند ازهرطرف چنگت
میا کوفه که می بینم زنند از بام ها سنگت
فغان از این غم عظمیٰ میا کوفه، میا کوفه
حسین، ای یوسف زهرا! میا کوفه، میا کوفه
امان از ظهر عاشورا، میا کوفه، میا کوفه
میا کوفه که هفتاد و دو لاله در چمن داری
میا کوفه که چون قاسم، گل ناز از حَسن داری
میا کوفه که می بینم زخاک و خون کفن داری
به صحرا و بیابان ها میا کوفه، میاکوفه
حسین، ای یوسف زهرا! میا کوفه، میا کوفه
امان از ظهر عاشورا، میا کوفه، میا کوفه
وقت غروب بود و کسی در حرم نبود
وزخیل همرهان احدی یاورم نبود
کس نیست در برم بجز از سایه تنم
آن هم چو روزرفت دگر در برم نبود
امروز کوفیان همه کردند بیعتم
آمد غروب و نیست یکی,باورم نبود
درکوچه های کوفه روان گشته ام ولی
غیر از هوای یار دگر در سرم نبود
از فرط خستگی دگرم نای راه رفت
تا اینکه طوعه در به رخ مضطرم گشود
لطفش اگر چه با من دلخسته یار بود
بیش از شبی به خانه او سنگرم نبود
فر دا رسید وگشت مرا صبح رستخیز
خواندم به اشک دیده و خون لبم سرود
یارب زبام دار العماره رسان زمن
برساحت حسین و به میر حرم درود
کاروانی بی قرار-میرود از این دیار
زنگ ناقه می زند هر دم صلا
می رود ازمکه سوی کربلا
گفت زینب با دلی پر غصه وغم ای حسین جان
از چه رو بار سفر بستی به روز عید قربان
گفت با او خواهرم قربانگه ما در عراق است
اکبر و اصغر به قربانگه برم از بهر یزدان
ای نگار عالمین – بر علی نور دو عین
یابن طه یابن یس یا حسین
گفت ای عباس من –ای همه احساس من
کاشف کربی و فخر انناس من
جان تو جان سه ساله یاس من
ساقی طفلان من مشکت پر از آب روان کن
بین ره گاهی نگاهی هم به سوی کودکان کن
در منازل پای خود را کن رگاب پای زینب
همتی کن تا نیفتد کودکی از روی مرکب
ای نگار عالمین – بر علی نور دو عین
یابن طه یابن یس یا حسین
گفت با اکبر چنین-با دلی زار و حزین
ای شبیه جد من در خلق و خو
هر نمازی شد اذانش را بگو
در تمام ره به پیش چشم من طی سفر کن
جان من هستی علی هر لحظه بر بابت نظر کن
بارالها این جوان هستی این دل خسته باشد
کاش ناید آن دمی چشمش برویم بسته باشد
ای نگار عالمین – بر علی نور دو عین
یابن طه یابن یس یا حسین
جان رسیده بر لبش-گوید او با زینبش
بعد من هستی تو امید حرم
جان تو جان علی اصغرم
بینم آن روزی که بی یاور شوی در بین اعدا
کن حمایت کودکان خسته بی یاورم را
در چهل منزل توهمراهی نما با نی سرم را
در خرابه جای من کن شانه موی دخترم را
ای نگار عالمین – بر علی نور دو عین
یابن طه یابن یس یا حسین