وداع . . .

ديگه فرصتي نمونده ، چشاي پر ابر و بارون
ديگه مهموني تمومه ، دوباره فراق و هجرون
لحظة سخت وداعه ، نفسا حبسه تو سينه
كي تا سال ديگه زنده‌س‌اين شبا رو باز مي‌بينه
اي خدا چه زود تموم شد، لحظه‌هاي ناب و روشن
شباي نور و مناجات ، سحراي دل سپردن
دوباره ندبه و ناله ، اشك و آه و بيقراري
دوباره يه سال غريبي، حسرت و چشم انتظاري
نكنه آروم بگيري ، گريه كن دل شكسته
التماس كنه به چشماش ، هر كي بارشو نبسته
رمضون تموم شد و من ، موندم و دستاي خالي
دوباره قفس نشيني ، دوباره بي پر و بالي
دوباره حسرت پرواز ، دوباره پراي بسته
دوباره بغض قديمي ، دوباره دل شکسته
ما که دلتنگ فراقِ ، لاله هاي بي نشونيم
نکنه بره دوباره ، قافله ما جا بمونيم
ما که مونده رو دلامون ، زخم روزاي اسارت
اسارت تو بند دنيا ، اسارت تو دست غفلت
 کاشکي دنيامون عوض شه ، کاشکي بيدار شيم از اين خواب
کاش اسير شيم ولي اين بار ، اسير نگاه ارباب
نکنه بياد سراغم ، دنيا و تعلقاتش!
جا داره برامون ارباب ، توي کشتي نجاتش؟
خدا دوست داره دلي رو ، که خاطرخواه حسينه
نيگا مي کنه به اون که ، پيرو راه حسينه
ديگه اميدي ندارم ، جز در خونة ارباب
حسابم با اون که کرده ، منو ديوونة‌ ارباب
اگه رد کنه گداشو ، اوني که نعم الاميره
کيو دارم که بياد و ، دست خاليمو بگيره
دست رد نزن به سينه‌م ، از در خونه‌ت نمي رم
تا برات کربلامو ، از ابوفاضل نگيرم

وداع با ماه خدا*پرده‌پوشی

راه، دور و بار، سنگین و گناهم بی‌شمار
 
من که می‌دانم بدم دیگر تو بر رویم نیار
 
تا نیفتم تا نسوزم در شرار خشم تو
 
ابر رحمت بر سر این بندۀ عاصی ببار
 
باورم هرگز نمی‌آید به ذات اقدست
 
مهربانی چون تو عبدش را بسوزاند به نار
 
کی به رویش در ببندی کی رهایش می‌کنی
 
بنده‌ای را که ندارد جز درت راه فرار؟
 
هم ز لطفت هم ز عفوت هم ز جرمم هم ز خویش
 
شرمسارم شرمسارم شرمسارم شرمسار
 
باورم هرگز نمی‌آید که مأیوسش کنی
 
بنده‌ای را که بود بر رحمتت امیدوار
 
از تو در عمرم نکردم لحظه‌ای قطع امید
 
گرچه دارم جرم در پروندۀ خود بی‌شمار
 
گرچه می‌دانم مرا می‌بخشی از لطف و کرم
 
می‌سزد تا باز، گریم از خجالت‌ زارزار
 
پرده‌پوشی کردی از جرمم به دست رحمتت
 
گرچه می‌کردم گناه خویشتن را آشکار
 
چشم «میثم» هم‌چنان باشد به عفو رحمتت
 
گر بری سوی بهشتش یا بسوزانی به نار

وداع با ماه خدا*تو صدایم زدی

سال‌ها از تو بی‌خبر گشتم
 
گام‌گام از تو دورتر گشتم
 
می‌دویدم به جانب دوزخ
 
تو صدایم زدی که برگشتم
 
غرق در رحمت تو بودم باز
 
پیش تیر بلا سپر گشتم
 
بس‌که در آتش گنه ماندم
 
پای تا سر همه شرر گشتم
 
برگ و بارم تمام ریخته بود
 
به عطای تو بارور گشتم
 
سفر از خویشتن نکرده هنوز
 
با سگ نفس، هم‌سفر گشتم
 
وای من! کعبه را رها کردم
 
دور شیطان خیره‌سر گشتم
 
دامن یار را رها کردم
 
که به هر سوی، دربه‌در گشتم تا ببخشی
 
دوباره «میثم» را دور آل پیامبر گشتم