شعر حاج منصور ارضي بمناسبت هشت شوال

می رسد از مدینه بوی غم *** فاطمه باز دیده گریان شد

چونکه قبر چهار فرزندش *** در حریم بقیع ویران شد

آتش کینه شعله ها دارد *** از دل سر سپرده های یهود

لعنت حق به هر چه وهابی *** لعنت فاطمه به آل سعود

قصد دارند ریشه را بزنند *** صحبت از قبرها بهانه بُوَد

ریشه و بغض و کینه اینان *** آتش و دود و تازیانه بُوَد

لعنت حق بر آن کسانی که  *** اولین شعله را به پا کردند

حق پیغمبر معظم را *** با لگد پشت در ادا کردند

در مدینه ز بعد پیغمبر *** ناله های بلند ممنوع است

در مرام پلید این مردم *** زن زدن از امور مشروع است

گریه کردند آسمانی ها *** با نوای حزینۀ زهرا (س)

به گمانم که باز تازه شده *** داغ مسمار و سینۀ زهرا (س)

بعد از آنکه زدند مادر ما را *** کینه های قدیم سر وا کرد

کاش روزیِ هیچکس نشود *** ضربِ سنگین سیلیِ نامرد

کاش مهدی بیاید و با او *** ریشه فتنه را براندازیم

عاقبت بهرِ مادر سادات *** گنبد و بارگاه می سازیم

با نیابت ز قبر مادرمان *** سوی ام البنین سلام کنیم

دست بر سینه در مقابل او *** مثل عباس احترام کنیم

حرم نداشتن غم نیست ....

حرم نداشتن غم نیست چیزی برا تو کم نیست

آقا یه قبر خاکی بخدا کمتر از حرم نیست

پرچم علم صحن و حرم قبرت یه سایه بون نداره

یک زائر و شمع و چراغ حتی سنگ نشون نداره

کی گفته تو حرم نداری حرم تو دل منه

پرچم و گنبد و علم نداری حرم تو دل منه

 

تو هر حرم پا می زارم تو رو به یادم میارم

بیاد اون قبر خاکیت باز اشک ماتم میبارم

شبا آقا تو رویاهام به حرم شما می نازم

ایشاا… که یه روز میام برای تو حرم میسازم

کی گفته تو حرم نداری حرم تو دل منه

پرچم و گنبد و علم نداری حرم تو دل منه

جاى زهرا را بگو با زائرانت اى بقیع!

بر گشا مُهر خاموشى از زبانت اى بقیع!

 جاى زهرا را بگو با زائرانت اى بقیع!

 دیده گریان ما را بنگر و با ما بگو

  در كجا خوابیده آن آرام جانت اى بقیع!

 لطف كن، گم كردهٔ ما را نشانِ ما بده

 بشكن این مُهر خموشى از زبانت اى بقیع!

 گر دهى بر من نشان از قبر زهرا، تا ابد

  بر ندارم سر ز خاك آستانت اى بقیع!

 گفت مولا رازِ این مطلب مگو با هیچ كس

  خوب بیرون آمدى از امتحانت اى بقیع!

 گر ندارى اذن از مولا كه سازى بر ملا

  لااقل با ما بگو از داستانت اى بقیع!

 فاطمه با پهلوى بشكسته شد مهمان تو

  دِه خبر ما را ز حال میهمانت اى بقیع!

 آرزو دارد به دل خسرو كه تا صاحب زمان

  بر ملا سازد مگر راز نهانت اى بقیع!

نیاز خانه اهل سماء است در تو بقیع

نه قبله در تو که قبله نماست در تو بقیع

نه کعبه کعبه اهل ولاست در تو بقیع

هزار مرتبه برتر از عرش حق هستی

نیاز خانه اهل سماء است در تو بقیع

سکوت محض تو در اوج غربت تاریخ

نماد ناله قلب خداست در تو بقیع

همین که بی حرم و گنبدی و گل دسته

نشان ز واقعه ای غم فزاست در تو بقیع

به هر دو عالم اگر فخر می کنی چه عجب

مزار مادر شاه وفاست در تو بقیع

به اشک نم نم خود زائرت سحر می گفت

شمیم علقمه و کربلاست در تو بقیع

اگر چه مهد ولایی، به کربلا نرسی

کجا سری ز تن خود جداست در تو بقیع

کنار تربت مادر به یاد کرب و بلا

صدای ناله مهدی رساست در تو بقیع

بقیع و امامان غریب مدفون در آن

 

دلم امشب به مجلس روضه

خسته و بی قرار می آید

یك كبوتر شده و از سمتِ

حرمی پر غبار می آید

*

  گرد غربت نشسته بر روی

پر و بال كبوترانهٔ دل

می چكد لاله لاله اشكِ درد

امشب از خلوت شبانهٔ دل

*

با من ای دل بگو كجا رفتی

كه پر از ماتم و شراره شدی

تو چه دیدی در آن دیار غریب

كه شكستی و پاره پاره شدی

*

گفت رفتم به سرزمینی كه

عطر اندوه و بغض و ماتم داشت

خاك آنجا همیشه دلگیر و

آسمانش همیشه شبنم داشت

*

به خدا رنگ خاك می گیرد

پر و بال كبوتران بقیع

روز ها هم همیشه در آن جا

آفتاب است سایه بان بقیع

*

نه حرم، نه رواق، نه گنبد

نه ضریح و نه صحن و گلدسته

هست آنجا مزار خاكیّ

چار مرد غریب و دل خسته

*

در نواحی نوحه و ناله

شعلهٔ بی كرانه ای دارد

نه فقط قبر چار مرد غریب

بانوی بی نشانه ای دارد

*

این زمین دل شكسته از آهِ

غربت و ناله های مادر بود

هم دم اشك های مادرمان

یك بغل لاله های پرپر بود

*

و در این باغ آتش سرخی

در دل سبز یاسمن گل كرد

شعلهٔ زهرِ كینه ها بین

جگر پارهٔ حسن گل كرد

*

چند روزی گذشت و خاك بقیع

عطر غم ناك اشك و ناله گرفت

و به دست همان كمان داران

بدن یاس رنگ لاله گرفت

*

این زمین یك زمین ساده كه نیست

این زمین خاك غربت آباد است

این زمین دلشكسته داغِ

گریه های  امام سجاد است

*

این زمین از تبار اشك و آه

به خدا هر سپیده زائر داشت

آسمانی پر از ستاره از

روضه های امام باقر داشت

*

خاك های غریب این صحرا

روزگاری تب شقایق داشت

تا سحر در كبود چشمانش

اشك سرخ امام صادق داشت

*

این زمین یك زمین ساده كه نیست

باغی از داغ لاله و یاس است

در تبِ ناله های محزونِ

مادر بی قرار عباس است

*

در حوالی این دیار غریب

از غم یار آشنا می خواند

در مدینه كنار خاكِ بقیع

روضهٔ سرخ كربلا می خواند

كاش ما هم كبوترت بودیم

كاش ما هم كبوترت بودیم

 آستان بوس محضرت بودیم

 كاش با بال های خاكی مان

 لااقل سایه گسترت بودیم

 كاش ما هم به درد می خوردیم

 فرش قبر مطهرت بودیم

كاش می سوختیم از این غربت

 شمع بالای بسترت بودیم

 كاش می شد كه محرمت بودیم

 عاشقانه ابوذرت بودیم

 كاش در كوچه ی بنی هاشم

 پیش مرگان مادرت بودیم

 كاش ماه محرمی آقا

 یك دهه پای منبرت بودیم

 كاش می شد كه گریه كن های

 روضه ی تیغ و حنجرت بودیم

 كاش می شد كه سینه زن های

 نوحه ی گریه آورت بودیم

 كاش در روز تشنگی- محشر-

 باده نوشان ساغرت بودیم

 در قیامت به گریه می گوییم:

كاش...ای كاش..نوكرت بودیم

آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه

 

آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه

حرم برای تو شه کرم می سازه

آخر برات یه گند طلا می سازیم

شبیه گنبد امام رضا می سازیم

سر مزارت ضریح طلا می سازیم

مثل ضریح شش گوشه بهش می نازیم

سقا خونه بنا کنیم با شور واحساس

سر قبر ام البنین مادر عباس

دخیل می بندیم و می گیم بر تو اسیریم

حسن حسن می گیم واز عشقت می میریم

به کوری عایشه و دشمن حیدر

بقیع تو آباد می شه گل پیمبر

آقا می یاد و می گیره تقاص زهرا

بقیع تو آباد می شه به جان مولا

بیرون ز حدّ عقل ادراك بقیع است

اى راهیان شهر نور، این جا بقیع است

 این خاك عنبر بوى مشك آسا، بقیع است

 این جا هزاران داستان نا گفته دارد

  این جا دو صد سرّ نهان بنهفته دارد

سوز جگرها بس در این خاك بقیع است

 بیرون ز حدّ عقل ادراك بقیع است

 آیینهٔ آیین حق را قبر این جاست

  خاكش عجین با زهر تلخ و صبر این جاست

 این خاك تا عرش خدا ره توشه دارد

  ركن و حطیم و كعبه در هر گوشه دارد

 بیمار عشق سرمدى را تربت این جاست

  یك شهر نى، یك دهر حزن و غربت این جاست

 این جا به «كرّمنا بنى آدم» طراز است

 از این زمین تا عرش رحمان راه، باز است

 ایمان و عشق و سرِّ حق را جوهر این جاست

 انهار نور و چشمه سار كوثر این جاست

 روح عروج «اِرجعى» پویاست این جا

 خاكش قرین با تربت زهراست این جا

 عطرى ز بوى بقعه زهرا در این جاست

  حزنى ز اندوه شب مولا در این جاست

 داناى اسرار نهانِ این جهان كو؟

  فرزند زهرا، مهدى صاحب زمان كو؟

 كو آن كه از هر بى نشان دارد نشانه؟

  كو آن كه باشد آگه از دفن شبانه؟

 كو آن كه ریزد اشك و از سیلى بگوید

  با سوز دل از صورت نیلى بگوید

 تا از مزار مخفى مادر بگوید

  تا از جفاى خصم بد گوهر بگوید

 اى دست حق، وى حجّت خلاّق دادار

  زنجیر و غُل از گردن ( سجاد) بردار

بوی جنت خیزد از دامان گل زار بقیع

کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع

تا سحر می‌سوختم چون قلب زوّار بقیع

کاش می‌شد مخفی از وهابیان سنگ دل

می‌نهادم نیمه شب صورت به دیوار بقیع

قبّه و قبر و رواق و خانه و گل دسته داشت

ای مدینه از چه ویران گشت آثار بقیع

نیست حقّ گریه‌اش بر چار قبر بی‌ چراغ

زائری کز راه دور آید به دیدار بقیع

ماه، زائر، اختران، اشکند و گنبد، آسمان

صورت مهدی شده شمع شب تار بقیع

آب، خون و دانه اشک و ناله‌اش سوز جگر

هر که شد مرغ دل زارش گرفتار بقیع

گر زنان را نیست ره در این گلستان، غم مخور

شب که خلوت می‌شود زهراست، زوّار بقیع

این که آثارش بوَد باقی میان دشمنان

دست حق بوده‌ست از اول نگهدار بقیع

گر به دقت بنگری بر این امامان غریب

می‌چکد پیوسته اشک از چشم خون بار بقیع

بس که آغوشش پر است از لاله‌های فاطمه

بوی جنت خیزد از دامان گل زار بقیع

غلامرضا سازگار

در غبارِ غم، جمال کربلا دارد بقیع

در جهان، هم شأن و همتائی کجا دارد بقیع؟

چون که یک جا، چار محبوب خدا دارد بقیع

نور چشمان رسول و پور دل بند بتول

صادق و سجاد و باقر، مجتبی دارد بقیع

خلق شد عالم ز یُمن خلقت آل عبا

یک تن از پنج تن آل عبا دارد بقیع

همدم دل دادگان و محرم محراب راز

هست زین العابدین، بنگر چه ها دارد بقیع

حاصل آیات قرآن، باقرِ علم رسول

وارث فضل و کمال انبیا دارد بقیع

صادق آل محمّد، ناشر احکام حق

دین و دانش را، رئیس و پیشوا دارد بقیع

در نظر آید، زمین بر چرخ سنگینی کند

بس که خاکش گوهر سنگین بها دارد بقیع

گر چه تاریک است، در ظاهر ندارد یک چراغ

همچو ایوانِ نجف نور و صفا دارد بقیع

رازها گوید به گوش شب در این جا کهکشان

رمزها از خلقت ارض و سما دارد بقیع

سایه ها نجوا کنان بر مدفن این چارتن

کرده شب گیسو پریشان یا عزا دارد بقیع؟

سر به دیوارش زند هر کس از این جا بگذرد

در سکوتش ناله ها و گریه ها دارد بقیع

چار معصومند و دورند از حریم جدّشان

شکوه ها از دشمنانِ مصطفی دارد بقیع

آن دو غاصب در جوار مدفن پاک رسول

دور از او جسم امامان را چرا دارد بقیع؟

می کند محکوم، ظالم را به هر دور زمان

گفته ها با زائران آشنا دارد بقیع

بشنو از این قبرها بانگ انا المظلوم را

تا که مهدی باز آید، این ندا دارد بقیع

تا شود ثابت که نور حق نمی گردد خموش

گر چه ویران شد، جلال کبریا دارد بقیع

نالهٔ امّ البنین با اشک زهرا همدم است

در غبارِ غم، جمال کربلا دارد بقیع

چون (حسان) این جا بود، شب ها، مسیر فاطمه

تا که نامحرم نیاید، انزوا دارد بقیع

گــه مــدیــنـه مـی رود گــه نــیـنــوا

مــــرغ دل یــــك بـــام دارد دو هـــوا

 گــه مــدیــنـه مـی رود گــه نــیـنــوا

 می پــرد گــاهی بــه گــلزار بــقــیـع

 مـی نـشیند پـــشـت دیـــوار بـقـیــع

 مــی گــذارد ســر بـر ســردار دیــن

 اشــك ریــزان در غــم بــانـوی دیــن

 عـرضـه میدارد كـه ای شهر رســول

 در كــجــا مــخـفی بــود قـبـر بـتــول

 از تــمــام نــخـل هــا پــرســیــده ام

 آری امــا پـــاسـخـی نـــشـنـیـده ام

 یـا امـیرالـمـومـنین(ع) روحی فـداك

 آسـمـان را دفـــن كــردی زیـر خــاك

زیارت بقیع

ای دوست در بهشت، تو را راه داده اند

پروانه ی زیارت دل خواه داده اند

صدها هزار سوخته دل بود از میان

در روضه ی مدینه تو را راه داده اند

سوگند می خورم به گل روی مجتبی

این جا به خار، منزلت و جاه داده اند

این لحظه ها غنیمت عمر من و شماست

غفلت مکن که فرصت کوتاه داده اند

شیرینیِ زیارتت از شیر مادر است

این جلوه را ز پرتو آن ماه داده اند

منت خدای را که به ما پر شکستگان

پروانه عروج در این ماه داده اند

فیض حضور دوست به قدر خلوص ماست

گاهی گرفته اند ز ما، گاه داده اند

از غربت بقیع به چشم و دل شما

باران اشک و بارقه ی آه داده اند

یعقوب وار از چه نگرید پیامبر

وقتی به چار یوسف او چاه داده اند

سوغات ما به سوی وطن عطر فاطمه است

عطری که با نسیم سحرگاه داده اند

 

خوش آن نسيم كه مى آيد از كنار بقيع

خوش آن نسيم كه مى آيد از كنار بقيع

خوشا هواى روان بخش و مُشكبار بقيع


فرشتگان ز زمين مى برند سوى بهشت

براى غاليه‌ي حوريان غبار بقيع


اگر كه طور تجلّى ز صدق مى طلبى

بيا به گلشن روحانى ديار بقيع


دريغ و درد كه از ظلم دشمنان خدا

خراب شد همه آثار بى شمار بقيع


ايا كه غيرت دين دارى و ولايت آل

ببار خون، عوض اشك در كنار بقيع


خراب كرد ستم، مشهد چهار امام

كز آن شرف به سما يافت خاكسار بقيع


نخست مرقد سبط نبى امام حسن

بزرگ محور اعزاز و افتخار بقيع


مزار حضرت سجاد، اسوه عبّاد

امين اعظم حق، ركن استوار بقيع


مزار حضرت باقر، عزيز پيغمبر

كه بر فزوده به اجلال و اشتهار بقيع


مزار حضرت صادق رييس مذهب و دين

جهان علم و عمل، نور كردگار بقيع


قبور منهدم ديگر از تبار رسول

فزوده است بر اوضاع رنج بار بقيع


زظلم فرقه وهّابيان ناكس دون

بيا ببين كه خزان گشته نوبهار بقيع


سعوديان عميل يهود و صهيونيسم

ز ظلم، هتك نمودند اعتبار بقيع


قبور آل پيمبر، خراب و ويران است

فرشتگان همگان اند سوگوار بقيع


در اين مصائب عظمى ولىّ عصر بوَد

شكسته خاطر و محزون و داغدار بقيع


كند ظهور و جهان پر كند  ز دانش و داد

زند به ريشه خصم ستم شعار بقيع


قيام بايد و مردانگىّ و همّت و عزم

كه بر طرف كند اين وضع ناگوار بقيع


وگرنه تا نشود قطع دست استعمار

جهان شيعه بود زار و دل فكار بقيع


حراميان به حرم تا كه حاكم اند روا ست

كه مسلمين همه باشند شرمسار بقيع


سلام بى حد و بسيار بر پيمبر و آل

درود وافر و بى انتها نثار بقيع


ز  ياد مرقد ويران اولياى خدا

هميشه «لطفى صافى» است بى قرار بقيع

 

آيت‌الله صافي گلپايگاني

اى بقیع ....

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع

تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع

خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه

در تو مى‏بینم شكوهِ آسمان را اى بقیع

پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست

كرده‏اى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع

مى‏رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه

بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع

جز تو غم‏هاى على را هیچ كس باور نكرد

مى‏كشى بر دوش خود بارى گران را  اى بقیع

باز گو با ما، مزار كعبه‎ی دل‎ها كجاست

در كجا كردى نهان آن بى‏نشان را اى بقیع

قطره‏اى، اما در آغوش تو دریا خفته است

كرده‏اى پنهان تو موجى بیكران را اى بقیع

چشم تو خون گرید و «پروانه» مى‏داند كجاست

چشمه ‎ی جوشان این اشكِ روان را اى بقیع

محمّد على مجاهدى «پروانه»

با اتفاق هشتم شوّال آن زمان....

دیشب برای دفتر من همّ و غم شدی

بی حرف پیشِ مطلعِ حرفِ قلم شدی

 

باور نکرد نیست سرانجام در زمین

مهمانِ رسمی شب شعر خودم شدی

 

تو از زمان آدم و حوا، وَ قبل از آن

بر روی دست های مشیّت علم شدی

 

بی مرحمت که روز شما شب نمی شود

اصلاً تو  آفریده برای کرم شدی

 

هشتاد سال  و خرده ای انگار می شود

از جمع  اهل بیتِ حرم دار کم شدی

 

با اتفاق هشتم شوّال آن زمان

تنها گریزِ روضهٔ من در حرم شدی

 

ماندم چرا زمین و زمان زیر و رو نشد

آن موقعی که  وارد بازی سم شدی

 

آن بار هفتمی که لبت رنگ سبز شد

آن بار  هفتمی چه قَدَر پر ورم شدی

 

وقتی که شعله چادر مادر گرفته بود

زخمیِ دست هیزم و چوبِ ستم شدی

 

حالا بماند این که  چه شد بین کوچه ها

حالا بماند این که برای چه خم شدی

 

«عارف» نگو  دگر، نکند فکر می کنی!

مثل مؤید و شفق  و محتشم شدی

علی زمانیان

ولی بناست بقیع حسن خراب بماند

حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند

رد دو دست ابالفضل روی آب بماند

 

حسن شدی که سوال غریب کیست درعالم

میان کوچه وگودال بی جواب بماند

 

حسین نیز غریب است اگرشبیه برادر

ولی بناست بقیع حسن خراب بماند

 

کمی زغصه ی تورخنه کرده است به بیرون

تفاوت زن چون "جعده" و "رباب" بماند

 

به احترام حسین سه روز مانده به گودال

بناست زائر تو زیر آفتاب بماند

مهدی رحیمی

تخریب کرده اند حرم و بارگاهتان

تخریب کرده اند حرم و بارگاهتان

آنها که زنده اند به لطف نگاهتان

 

بر روی مهربانیتان چشم بسته اند

با خود نگفته اند چه بوده گناهتان

 

از نسل هیزم آورشان که عجیب نیست

آتش زنند دوباره دل پر زآهتان

 

روز سقیفه بود اگر بی حرم شدید

یا بین کوچه بود که بستند راهتان

 

اول زدند مادر و بعدش حسینتان

افتاد بین تیغ و نیزه و شد قتلگاهتان

 

وقتی رسید یوسف کنعان فاطمه

با او بنا کنیم حرم دلبخواهتان

 

فعلا نشسته است و زغم آه می کشد

کنج بقیع در شب تار و سیاهتان

 

یاسر مسافر

من زائر قبور خراب مدینه ام

گرد و غبار غم زده خیمه به سینه ام

من زائر قبور خراب مدینه ام

 

آنجا که گریه ها همه خاموش و بی صداست

هرکس بمیرد از غم آن سرزمین رواست

 

آنجا که بغض سینه گلو گیر می شود

حتی جوان ز غربت آن پیر می شود

 

خاکش همیشه سرخ و هوایش غباری است

از گریه های فاطمه آیینه کاری است

 

اهل مدینه باب عداوت گشوده اند

بر اهل بیت ظلم فراوان نموده اند

 

هرکس دم از علی زده تخریب میشود

صدیقه مطهره تکذیب می شود

 

دنبال بی کس اند  که تنها ترش کنند

صیاد بلبل اند که خونین پرش کنند

 

ازنسل هیزمند و به آتش علاقه مند

تفریحشان تمسخر هر ناله بلند

 

در خواب هم نشان حیارا ندیده اند

نیروی خویش را به رخ زن کشیده اند

 

بغض علی زبانه کشد از وجودشان

رنگ ریا گرفته همه تاروپودشان

 

روزی که راه حضرت صدیقه بسته شد

باضربه ای حریم ولایت شکسته شد

 

ظلمی اگر که هست از آن لحظه حاکی است

تصویر چادریست که در کوچه خاکی است

 

امواج یک صدا دلم آزار میدهد

گویا صدای صورت و دیوار میدهد

 

گویا به گوش میرسد ازقصه فدک

آوای نیمه جان و ضعیف «علی کمک»

 

تصویر هرچه درد از آن صحنه شد بدیع

یک گوشه ای زغربت آن لحظه شد بقیع

 

اوراق خاطرات غیورانه نیلی است

هرچه که هست صحنه یک ضرب سیلی است

 

بی درد مردمان زمان جان مرتضی

مارا رها کنید بمیریم زین عزا

 

روزی رسد زسینه غم آزاد می کنیم

همراه منتقم حرم آباد می کنیم

 

گلدسته میزنیم چونان صحن کربلا

گنبدبنا کنیم چونان مشهد الرضا

 

ماداغ دار سیلی ناحق مادریم

چشم انتظار منتقم آل حیدریم

 

قاسم نعمتی

روز بقیع .......

عالمی باز پر از ظلم و ضلالت شده است
قصه ی خانه خرابی تو عادت شده است

از همین خاک غریبی که شده سهم شما
بغض شیعه ست که مملوی شکایت شده است

زائرت سوخت از این غربت و این سوختنش
می توان گفت که با سوز تو قسمت شده است


لحظه ی روضه ی مار شد و قلبم ارزید

روضه اینبار فقط ذکر حکایت شده است:

دست در دست حسن بود در آنجا مادر
ناگهان دید که یک کوچه ی خلوت شده است

ناگهان دید که دست حسنش می لرزد
بعد از این میخ در و سینه روایت شده است

پشت در بود که فریاد زدش "یا حیدر"
محسنت رفته،بیا وقت وصیت شده است
***
گنبدی نیست در آنجا و نه حتی یک شمع...
این بقیع است که آیینه ی غربت شده است