بوی جنت خیزد از دامان گل زار بقیع
کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع
تا سحر میسوختم چون قلب زوّار بقیع
کاش میشد مخفی از وهابیان سنگ دل
مینهادم نیمه شب صورت به دیوار بقیع
قبّه و قبر و رواق و خانه و گل دسته داشت
ای مدینه از چه ویران گشت آثار بقیع
نیست حقّ گریهاش بر چار قبر بی چراغ
زائری کز راه دور آید به دیدار بقیع
ماه، زائر، اختران، اشکند و گنبد، آسمان
صورت مهدی شده شمع شب تار بقیع
آب، خون و دانه اشک و نالهاش سوز جگر
هر که شد مرغ دل زارش گرفتار بقیع
گر زنان را نیست ره در این گلستان، غم مخور
شب که خلوت میشود زهراست، زوّار بقیع
این که آثارش بوَد باقی میان دشمنان
دست حق بودهست از اول نگهدار بقیع
گر به دقت بنگری بر این امامان غریب
میچکد پیوسته اشک از چشم خون بار بقیع
بس که آغوشش پر است از لالههای فاطمه
بوی جنت خیزد از دامان گل زار بقیع
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 9:55 توسط علیرضا نژادحسین
|
مي پرم بابال او تا انتها . . .