مطلب شصت ویکم

چل روز مي شود كه شدم جبرئيل تو

ذبح عظيم گشتي و گشتم خليل تو

چل روز مي شود كه فقط زار مي زنم

كوچه به كوچه نام تو را جار مي زنم

چل روز مي شود كه بدون توأم حسين

حالا پي نتيجه ي خون توأم حسين

چل روز مي شود كه حسين همه شدم

حيدر شدم، حسن شدم و فاطمه شدم

مردم به جنگ نائبه الحيدر آمدند

در پيش من، تمام، به زانو در آمدند

آثار مرگ در بدنم هست يا حسين

پس روز اربعين منم هست يا حسين

آبي كه تر نكرد لب تشنه ي تو را

حالا نصيب خاك مزارت شده اخا

چل روز پيش بود همينجا سرت شكست

اينجا دل من و پدر و مادرت شكست

چل روز پيش بود به گودال رفتي و ... 

از پشت، نيزه خوردي و از حال رفتي و ...

از تل زينبيه رسيدم كه واي واي

بالا سرت نشستم و ديدم كه واي واي

نيزه ز جاي جاي تن تو در آمده

حتي لباسهاي تن تو در امده

جمعيتي كه بود به گودال جا نشد

يك ضربه و دو ضربه... ولي سر جدا نشد

ديدم كسي حسين مرا نحر مي كند

آقاي عالمين مرا نحر مي كند

من را ببخش دست به گيسوي تو زدند

من را ببخش چكمه به پهلوي تو زدند

فرصت نشد ز خاك بگيرم سر تو را

فرصت نشد در آورم انگشتر تو را

مي خواستم ببوسمت اما مرا زدند

ناراحتم كنار تو با پا مرا زدند

بين من و تو فاصله ها سد شدند آه

با اسب از روي بدنت رد شدند آه

در شهر كوفه بود كه بال و پرم شكست

نزديك خانه ي پدريّ ام سرم شكست

واي از عبور كردن مثل غلام ها

واي از نگاههاي سر پشت بام ها

باور نمي كني كه سرم سايبان نداشت؟!

در ازدحام، محمل من پاسبان نداشت؟!

تا شهر شام رفتم و معجر نداشتم

تقصير من چه بود؟ برادر نداشتم

از بس رسيد سنگ به سمت جبين من

نزديك بود پاره شود آستين من

============================

مطلب شصت ودوم

بي تو دلم، بسمل بي بال بود 

داغ چهل روزه، چهل سال بود 

طاير جان، دور سرت مي‌پريد 

مرغ دلم، گوشه ي گودال بود 

سلسله، گرديده النگوي دست 

خار، به پاي همه خلخال بود 

سينه ي ما، داغ روي داغ داشت 

خال لب ما، همه تبخال بود 

همـره ما، تار و ني و چنگ بود 

دسته گل محفل ما، سنگ بود 

*****

اگر چه، خون جگر آورده‌ام 

پرچم فتح و ظفر آورده‌ام 

اي به فداي تن پاکت، سرم 

بر تن پاک تو، سر آورده‌ام 

بر لب خشک تو ز شام بلا 

اشک فشان، چشم تر آورده‌ام 

گرچه تو خود از همه داري خبر 

من ز سه ساله، خبر آورده‌ام 

داغ بزرگي است غم کودکت 

فاطمـه ي سـه سالـه ي کوچکت 

*****

خيز، ز جا، اي پسر مادرم 

من نه مگر اين که تو را خواهرم 

معجر نو، بر سر خود کرده‌ام 

بس‌که به سر، ريخته خاکسترم 

تو در مدينه، وسط آفتاب 

عبا کشيدي به روي پيکرم 

در پي اين قصه، گمانم نبود 

از سر ني، سايه کني بر سرم 

من نـه فقط هـمسفرت گشته‌ام 

سـوخته‌‌ام و دور سـرت گشته‌ام 

*****

کرب و بلا، باغ گل ما کجاست؟ 

مصحف صد پاره ي زهرا کجاست؟ 

اي بدنت پاره‌تر از برگ ياس! 

باغ گل و لاله ي ليلا کجاست؟ 

رباب با شاخه ي گل آمده 

غنچه ي پرپر شده ي ما کجاست؟ 

رقيّه را، اگر نياورده‌ام 

سکينه‌ات آمده، سقّا کجاست؟ 

آن‌ همه گل در چمنت کو حسين

لالـه ي بــاغ حسَنَـت کــو حسين

*****

شام و کف و خنده و دشنام بود 

عترت تو، در ملاء عام بود 

دسته گل سلسله دار همه 

سلسله و سنگ لب بام بود 

طفل تو، از بيم جنايت گران 

اشک به رخ ريخت و آرام بود 

شب همه، با گريه ي ما صبح شد 

شام هم از غربت ما شام بود 

رأس تو تا، زينتِ دروازه شد 

داغ دل مـا همگي تازه شد 

*****

پيش بلا، سينه سپر گشته‌ام 

راهي طوفان خطر، گشته‌ام 

چهره برافروز، عزيز دلم 

من پي ديدار تو برگشته‌ام 

گرچه رسيدم ز سفر، سرفراز 

با غم تو، خميده‌ تر گشته‌ام 

از اينکه تو رفتي و من مانده‌ ام 

خجل ز مادر و پدر گشته‌ام

داغ تو زخم جگرم شد حسين

قاتل تو هـمسفرم شد حسين

*****

کوه غمت به شانه آورده‌ام 

قامت خم نشانه آورده‌ام 

ناز مرا مکش که از بهر تو 

قصه ي نازدانه آورده‌ام 

کبوتران بال و پر بسته را 

باز به آشيانه آورده‌ام 

خيز و ببين شبيه زهرا شدم 

نشان تازيانه آورده‌ام 

همّت من، فـاتح دينـم شده 

مدال من، زخم جبينم شده 

*****

اي به ابي انت و امّي فداک 

جانِ اخا! دست، برون کن ز خاک 

سر، که نداري، ز لبت بشنوم 

حرف بزن، از گلوي چاک چاک 

واي اگر رود، ربابت ز دست 

آه اگر سکينه، گردد هلاک 

قلب رباب را بده تسليت 

اشک سکينه را کن از چهره پاک 

نظر، بـه زين العابدينت، فکن 

زخم غـل جامعه را بوسه زن

قسم! به خون دل و زخم سرم 

قسم! به کام خشک و چشم ترم

*****

قسم! به جان خاتم الانبيا 

قسم! به جانِ پدر و مادرم 

قسم! به دست‌هاي عبّاس تو 

قسم! به آن دو کودک بي‌سرم 

هزار بار اگر، به شامم برند 

باز تو را، باز تو را، ياورم

سايه ي من فرش بيابان توست 

لاله ي من، خـار مغيلان توست

*****

«ميثم» اگر در غم ما، سوخته 

از دل سوزان من آموخته 

ظرف گناهش، پر و دستش تهي 

از همه سو، چشم به ما دوخته 

هر نفسش شعله‌اي از آه ماست 

با نفس ما شرر افروخته 

ناله ي ما، گريه ي ما، سوز ماست 

هر چه که آورده و اندوخته 

اوست که يک عمر، ثناگوي ماست 

خاک قدم‌هـاي سگ کوي ماست

*****

===========================

مطلب شصت وسوم

من جابر پير توأم، اي دوست نگاهي 

جز تربت پاک تو، مرا نيست پناهي 

آرند همه بر شهدا، لاله و من هم 

باشد، گلم از سوز جگر، شعله ي آهي 

گوش که شنيده است‌، که با نيزه و خنجر 

بر يک تن مجروح کند، حمله سپاهي 

لب تشنه، سر از پيکر پاک تو، بريدند 

آخر به چه جرمي چه خطايي چه گناهي؟ 

دريا به لبت سوخت و اين قوم ستمکار 

بر حنجر خشک تو نکردند نگاهي 

با داغ تو، لبخند، حرام است به شيعه 

بي گريه به پايان نرسد، سالي و ماهي 

آن کس که زد آتش به حريم تو بسوزد 

در آتش دوزخ، ابد الدهر، الهي 

خون ريخته از گوش زني بر روي شانه 

جان داده ز کف، دخترکي بر سر راهي 

و ا... نسوزند خلايق به جهنم 

سوزند اگر در غم تو گاه به گاهي 

«ميثم» همه جا، گفته من از آن شمايم 

بسته است خودش را به شما نامه سياهي

=================================

مطلب شصت وچهارم

در دلم عمه محشري بر پاست

مقتل بابا گوئيا اينجاست      عمه جان زينب(4)

*****

عمه بر نعشش اسبها راندند

خيمه بر او اشک غم افشاندند

ديدي او را خارج ز دين خواندند

سبط پيغمبر کشته ي اعداست

مقتل بابا گوئيا اينجاست       عمه جان زينب(4)

*****

روز و شب بر او ديده مي گريد

از غمش هر ناديده مي گريد

بر حسين هر دم ديده مي گريد

پر ز عطر خون عمه اين صحراست

مقتل بابا گوئيا اينجاست     عمه جان زينب(4)

*****

نعش بابا بي سر خودم ديدم

بر سرش خون از ديده باريدم

واژگون ديدي بخت اميدم

عمه اين خاک و تربت باباست 

مقتل بابا گوئيا اينجاست     عمه جان زينب(4)

*****

بودن بي بابا چه جانکاه است

بر لبم هر لحظه دو صد آه است

شاهد اشک خيمه گه ماه است

عمه هجر او سخت و جانفرساست

مقتل بابا گوئيا اينجاست      عمه جان زينب(4)

*****

اُف بر اين دنياي پس از او باد

کي دگر بيند دختر او شاد

تشنه لبهايش کي برم از ياد

چون خودم ديدم تشنه و تنهاست

مقتل بابا گوئيا اينجاست      عمه جان زينب(4)

*****

بر من اين حرمان از کجا آمد

وين غم هجران از کجا آمد

داغ بي پايان از کجا آمد

ز اشک بي پايان ديده ام درياست

مقتل بابا گوئيا اينجاست       عمه جان زينب(4)

*****

از غم هجرانِ حبيب من

خون شده قلب بي شکيب من

در جواني شد غم نصيب من

قلب عالم خون زين غم عظماست

مقتل بابا گوئيا اينجاست       عمه جان زينب(4)

===============================

مطلب شصت وپنجم

السلام اي نور عينم ، اي گل زيبا حسينم

زينب امد از اسيري اي برادر(2)

وا حسينا وا حسينا

*****

آمدم از شام غم جان حسين بنگر مرا

تا بگويم شرح مظلومي گلهاي ترا

تا بگويم ازخرابه از رقيه اي حسين

پاي زخمي را دهم اينک نشانت اي حسين

زينبم ام المصيبت ، آمدم بهر زيارت

کي شناسي تو مرا از بسکه پيرم    وا حسينا وا حسينا

بشکند دستي که آن رگهاي حلقومت بريد

گوشواره اي حسين از گوش طفلانت کشيد

اي برادر اين چهل روزم نداني چون گذشت

شب و روزم در کنار نيزه ي پر خون گذشت

کن دعا زينب بميرد ، بعد تو ماتم نگيرد

اي برادر خيز و بنگر خواهرت را    واحسيا واحسينا

اي برادر گويم اينک شرح هجران ترا

اربعينت شد دوباره آمدم من قتلگاه

از خرابه بي رقيه آمدم تا کربلا

 زينبت شرمنده است اينک ببخشا تو مرا

زينب آمد از خرابه ، قلب او از غم کبابه

اي برادر خيز و بنگر خواهرت را    واحسينا واحسينا

عطر خاک کربلايت اي حسين دل مي برد

کشتي غمهاي اين دل را به ساحل مي برد

اي تو مصباح هدايت اي سفينه اي حسين

با چه رويي من روم اندر مدينه اي حسين

دارم از مادر خجالت ، گر بگيرد او سراغت

من چگويم گر بپرسد کو حسينم؟     واحسينا واحسينا

=============================