سلام اي ميوه ي جان مدينه
که با يادت تپد دلها به سينه
نمودي جلوه چون بر بيت مولا
چکيده اشک شوق از چشم زهرا
تو بودي غنچه ي بستان حيدر
خريدار لبت لعل پيمبر
دو چشمانش شود مست نگاهت
بگيرد توشه اي از روي ماهت
چو مي گردد لبانش باده نوشت
اذان عشق را خواند به گوشت
در آغوش نبي آن يار ديرين
خدا نام تو را بنموده تعيين
پيمبر با تمام حُسن رُخسار
شده بر روي زيبايت گرفتار
به سرو قدّ تو خم گشته افلاک
به پايت عرش اعلي گشته بر خاک
کرامت بنده ات، عبد تو احسان
کريم اهل بيتي اي حسن جان
به محراب دو ابروي کمانت
نيايش مي کند هفت آسمانت
مدينه چون تو دلداري نديده
دل ياران به سويت پر کشيده
به مشکين سر زلف تو سوگند
ندارد مادري همچون تو فرزند
به مادر جان دهد خال لب تو
پدر پروانه ي روز و شب تو
رخت پيمانه ريز ماه و خورشيد
دو چشمت چشمه ي پر نور اُمّيد
گداي نور سيماي تو مهتاب
به مهرت صد چو خورشيد است بي تاب
فدايت اي که پور مرتضائي
تو سبط اکبري و مجتبايي