زخم دل هجران زدگان را تو شفایی

درد غم بی نسخۀ ما را تو دوایی

عالم همه جا پر شده از تیرگی محض

ما گمشدگانیم و تو مصباح هدایی

مگذار که با ما همه عالم بستیزند

ما با همه گفتیم که تو صاحب مایی

سوگند به تنهایی تنهای مدینه!

تنها تو فقط منتقم خون خدایی

تو وارث بازوی علمدار حسینی

تو پاسخ فریاد تمام شهدایی

با خون دل و اشک روان هر شب جمعه

با مادر خود فاطمه (سلام الله علیها) در کرببلایی

ای کاش که یک لحظه به چشم همه عالم

ز آن گوشۀ شش گوشه به ما رخ بنمایی

ما پیش تو بودیم ولی حیف نبودیم

تو در دل مایی و ندانیم کجایی

گفتم دعایی کنم بهر ظهورت

دیدم تو دعایی تو دعایی تو دعایی

میثم همه گوش است که از خویش بگویی

کعبه همه چشم است که در کعبه درآیی

                                              حاج غلامرضا سازگار

***

ای یادگار عترت طاها، ظهور کن

آرام جان زهره ی زهرا، ظهور کن

از رخ بگیر معجر غیبت، عزیز دل

روشن ترین ستاره ی دنیا، ظهور کن

عمری در انتظار نگاهت نشسته ایم

ای تکسوار سینه ی سینا، ظهور کن

ای آنکه عرش، بسته به پایت کمند خویش

وی باده نوش ساغر ادنی، ظهور کن

هرگز بهانه از لب و خالی نجسته ایم

"تنها" تویی بهانه ی دلها، ظهور کن

                                  محمد مهدي رافع

***

ز کجا پای نهادیم سر کوی تو بود  
آنچه دیدیم و ندیدم گل روی تو بود
 
سجده بر سنگ بلا برد وضو ساخت زخون
 
هر که محراب نمازش خم ابروی تو بود
 
 
چون معلم بخرد درس جنون می آموخت
 
دل که دیوانه زنجیری گیسوی تو بود
 
 
پای هر قافله از خار رهت آبله داشت
 
دست هر سلسله بر سلسله موی تو بود
 
 
هر چه گفتیم و نگفتیم حکایت ز تو داشت
 
آنچه خواندیم و نخواندیم هیاهوی تو بود
 
 
آسمان گشت به هر سوی و زمین بوس تو داشت
 
مهر پروانه شمع رخ دلجوی تو داشت
 
 
از بیابان عدم تا به گلستان وجود
 
همه جا باغ گل از نرگس جادوی تو بود
 
 
غزل میثم بی دست و زبان را بپذیر
 
که ز آغاز غزل خوان و ثنا گوی تو بود 

                                              حاج غلامرضا سازگار 

***

ای قبله ی نمازگذاران آسمان 

ای خلق عالمت به سر سفره میهمان 

 هجر تو کرده قامت اسلام را کمان 

الغوث یا بن فاطمه الغوث الامان 

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

ای روح دین حقیقت ایمان بیا بیا 

ای جان جان و مصلح کل جهان بیا 

تنها دمید عترت و قرآن بیا بیا 

خورشید تا به کی به پس ابرها نهان 

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان 

ای غائب از نگاه و چراغ دل همه 

داغ فراغ تو شده داغ دل همه 

گل کرده این شراره به باغ دل همه 

آه از جگر بر آمده آتش گرفته جان 

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان 

ای پر ز اشک چشم تو صحرا بیابیا 

ای سینه سوز ناله زهرای بیا بیا 

ای آرزوی زینب کبرا بیا بیا 

تا چند سرو قامت دخت علی کمان 

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان 

مولا کنار چاه صدا می زند تو را 

زهرا به سوز و آه صدا می زند تو را 

زینب به قتلگاه صدا می زند تو را 

زخم عزیز فاطمه گوید به مرزبان 

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

از قلب داغدیده ندا می رسد بیا 

از ناله ی کشیده ندا می رسد بیا 

از حنجر بریده ندا می رسد بیا 

ای داغدار لعل لب و چوب خیزران 

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

تا کی ز دیده اشک نشانیم سیدی 

تا کی در انتظار بمانیم سیدی 

تا کی دعای ندبه بخوانیم سیدی 

تا کی سر بریده ی جد تو بر سنان 

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان 

یاران دعا کنید که دلدار می رسد 

خورشید از درون شب تار می رسد 

صبح ظهور و وصل رخ یار می رسد 

میثم بریز اشک و دعای فرج بخوان 

                                           حاج غلامرضا سازگار

***

ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن

یـا ایّهـا العــزیز! أبانـا! قــبول کن

آهی در این بساط به غیر از امید نیست

یـا نـاامیدمــان ننـمـا یـا، قـبـول کن

از یـاد بـرده ایم شمـا را پـدر! ولی

این کودک فراری خود را قبول کن

رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!

مـا را سَـوا نکـرده و یک جـا قـبول کن

گر بی نوا و پست و حقیریم و رو سیاه

اما به جــان حضرت زهـرا قبـول کن

گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم

رمز هبوط آدم و حوّا، قـبول کن

                                          مجید لشکری

***

بالی برای رفتن تا آسمان بده

راهی برای دیدن رویت نشان بده

ما مردمان ساده دل این زمانه ایم

اصلا خودت بیا و دعا یادمان بده

ما با سه شنبه های شما خو گرفته ایم

اندازه لیاقتمان جمکران بده

برگد و تکیه بر روی دیوار کعبه کن

ظهری به وقت شرعی زهرا اذان بده

خود را معرفی کن و یابن الحسن بخوان

و بعد قبر مادر خود را نشان بده

                              مسعود اصلانی

***

کجا روم من از این در که خانه ام اینجاست

کبوتر تو ام و آشیانه ام اینجاست

اگر چه بال و پر من شکسته اما شکر

نشسته ام به سرایت که لانه ام اینجاست

دلم گرفته بهانه برای دیدن تو

نمی روم من از اینجا بهانه ام اینجاست

به هر کرانه که رفتم دلم نشد آرام

بیا بگو به دل من کرانه ام اینجاست

به هر نشان که به من گفته شد سفر کردم

که آخرین خبر و هم نشانه ام اینجاست

دلم به هر سفری رفته باز برگشته

کجا روم که دل جاودانه ام اینجاست

ترانه های دل من فقط تو را جوید

که صاحب نمک این ترانه ام اینجاست

اگر دلم به دل تو مقیم گردیده

زپیش دل نروم من که خانه ام اینجاست

                    جواد حیدری

***

ز کاروان سفر کرده ام نشانی نیست

برای گفتن درد دلم زبانی نیست

برای اینکه به کوی حبیب خود برسم

من غریب چه سازم که کاروانی نیست

شبیه خیمه نازی که خانه ام شده بود

برای دیدن دلدار من مکانی نیست

چه چهره های قشنگی که نور مهدی داشت

شبیه همسفرانم که دلستانی نیست

اذان جبهه سحر گه دل از همه می برد

چو رفته روح نمازم دگر اذانی نیست

خوشا گلی که به خاک حبیب خود افتاد

نشان زجسم غریبش جز استخوانی نیست

مرا نبود لیاقت که رخت خون پوشم

کسی که وصل به دنیاست آسمانی نیست

چه عشاقان جوانی که پیر ره بودند

به شور و عشق شهیدان دگر جوانی نیست

برایمرغ شکسته پری که جا مانده

به غیر منزل دلدار آشیانی نیست

                                 جواد حیدری

***

کجا روم من از این در که خانه ام اینجاست

کبوتر تو ام و آشیانه ام اینجاست

اگر چه بال و پر من شکسته اما شکر

نشسته ام به سرایت که لانه ام اینجاست

دلم گرفته بهانه برای دیدن تو

نمی روم من از اینجا بهانه ام اینجاست

به هر کرانه که رفتم دلم نشد آرام

بیا بگو به دل من کرانه ام اینجاست

به هر نشان که به من گفته شد سفر کردم

که آخرین خبر و هم نشانه ام اینجاست

دلم به هر سفری رفته باز برگشته

کجا روم که دل جاودانه ام اینجاست

ترانه های دل من فقط تو را جوید

که صاحب نمک این ترانه ام اینجاست

اگر دلم به دل تو مقیم گردیده

زپیش دل نروم من که خانه ام اینجاست

                    جواد حیدری

***

ز کاروان سفر کرده ام نشانی نیست

برای گفتن درد دلم زبانی نیست

برای اینکه به کوی حبیب خود برسم

من غریب چه سازم که کاروانی نیست

شبیه خیمه نازی که خانه ام شده بود

برای دیدن دلدار من مکانی نیست

چه چهره های قشنگی که نور مهدی داشت

شبیه همسفرانم که دلستانی نیست

اذان جبهه سحر گه دل از همه می برد

چو رفته روح نمازم دگر اذانی نیست

خوشا گلی که به خاک حبیب خود افتاد

نشان زجسم غریبش جز استخوانی نیست

مرا نبود لیاقت که رخت خون پوشم

کسی که وصل به دنیاست آسمانی نیست

چه عشاقان جوانی که پیر ره بودند

به شور و عشق شهیدان دگر جوانی نیست

برایمرغ شکسته پری که جا مانده

به غیر منزل دلدار آشیانی نیست

                                 جواد حیدری

***

ساکن میکده بودم چه کنم رفت ز دست

توبه ام باز شبیه لب پیمانه شکست

عشق تو حفظ شده در دل ما نسل به نسل

به امانت برساندن به ما دست به دست

دست خالی به خدا تا صف محشر نشود

هر که یک دفعه سر راه دو دلدار نشست

من به خود عاشق رویت نشدم دل بکنم

دست حق بر سر زلف تو دل ما را بست

شادم از گریه که مانند تو می گردم من

بهترین نعمت در دو جهان این اشک است

کی فراهم بشود بهر فرج هر چه که نیست

به فدای قدم یار شود هر چه که هست

                جواد حیدری

***

 

 

باید سلام كرد به تسبیح و یاد او

بر صبح و بر سپیده و بر بامداد او

بر او درود و خیر كثیر وجود او

بر حالت قیام و ركوع و سجود او

عمرش چو جلوه‌ی ابدیت بلند باد

حزبش بلندپایه و پیروزمند باد

ای آخرین امید بشر، در كویر غم

هرم حریر عاطفه در زمهریر غم

مضمون بكر و ناب «مناجات جوشنی»

فرزند اختران درخشان و روشنی


ای یك اشاره‌ی لب تو «سابغ النعم»

یك زمزمه دل شب تو «دافع النقم
»

چشمان ما غبار گرفت و نیامدی


دامان انتظار گرفت و نیامدی

كی می‌شود كه پنجره‌ی پلك وا كنی؟

وجه خدای! عطف توجه به ما كنی

دیشب به خوابم آمدی ای صبح تابناك

خواندم «متی ترینا»، گفتم «متی نراك»

«
یا ایها العزیز»! ببین خسته‌حالی‌ام


چشمان پرستاره و دستان خالی‌ام

ماییم آن «خسی كه به میقات» آمدیم

شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم

شام فراق، سوره‌ی واللیل خوانده‌ایم

یوسف ندیده «اوف لنا الكیل» خوانده‌ایم

یا ایها العزیز! به زیبایی‌ات قسم

بر حسن دل‌فریب و فریبایی‌ات قسم

دل‌ها ز نكهت سخنت زنده می‌شود

عالم به بوی پیرهنت زنده می‌شود

صبح وصال تو شب غم را سحر كند

آفاق را نگاه تو زیر و زبر كند

موسی تویی، مسیح تویی، مكه طور توست

شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست

تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است

چشم بقیع تر شده، باران گرفته است

شعر «شفق» حدیث زبان دل من است

تكرار نام تو ضربان دل من است

                                                 محمدجواد غفورزاده (شفق)

***

من كیم قلب وجودم من كیم جان جهانم