سال ها آب شدم سوخت ز پا تا به سرم
آخر اي زهر جفا شعله زدي بر جگرم
کشت منصور ستم پيشه ز بيداد مرا
کاش مي‌کرد دمي شرم ز جد و پدرم
دلِ شب بود که دشمن به سرايم آمد
برد از خانه برون وقت نماز سحرم
سال‌ها داغ بني‌فاطمه را مي‌ديدم
کس ندانست که يک عمر چه آمد به سرم
من جگرپاره ي زهرايم و بايد به چه جرم
عوض گل، جگر پاره برايش ببرم
بارها تيغ کشيدند پي کشتن من
بارها سيل بلا برد به موج خطرم
دشمن آن لحظه که بر خانه ي من آتش زد
ياد آمد ز غم مادر نيکو سيرَم
دل شب خصم مرا برد به قصر منصور
ياد از بزم يزيد آمد و از طشت زرم
«ميثم» از تربت بي‌شمع و چراغم پيداست
که چو جد و پدرم از همه مظلوم ترم

 استاد حاج غلامرضا سازگار