كوفه.....
كوفه شهر عقدههاي حيدرست
شهرِ آه و غصههاي حيدرست
شهر كوفه، شهر كينه، شهر درد
شهر نيرنگ و دورويي، سردِ سرد
گر مدينه مرحمِ زهرا نبود
كوفه هم دمساز با مولا نبود
كوفه هم در چشم مولا خار كرد
پشت خود بر حيدر كرار كرد
كوفه زخمِ كوچه را تفسير كرد
عشقِ زهرا را به تلخي پير كرد
حال حيدر خسته از اين كوفيان
چشم ميدوزد به قلبِ آسمان
با خودش گويد كه حيدر كوچ كن
پشت بر دنياي مفت و پوچ كن
بيوفاييها كه ديدي بس نبود
گفتههايي كه شنيدي بس نبود
حيدرا محراب غرقِ انتظار
تا تو را راهي كند سوي نگار
رفت حيدر تا جهان شيدا كند
خندق و بدري دگر برپا كند
ليك سر دادند ناله مرغكان
اي علي اي عشقِ جمع عاشقان
اي علي در اين شبِ تارِ جفا
مسجد و محراب را بنما رها
شيرِ جنگآور كه قصد رزم كرد
باز حيدر عزم خود را جزم كرد
وقت رفتن حيدر آمد پشت در
در گرفته دست بر شال و كمر
يعني اي مظلوم مظلومان مرو
يا علي آمالِ محرومان مرو
اي يتيمان را غذا و آب و نان
اي غريبان را انيسِ مهربان
از همه بگذر به مسجد سو مكن
سوي محراب شهادت رو مكن
خود ز بند اين جهان آزاد كرد
رفت و زيرِ لب خدا را ياد كرد
روحِ راز آمد به سويِ قبلهگاه
تا مناجاتي كند نزد اله
قاتلش را ديد كو با التهاب
در ميان بيت حق رفته به خواب
با نگاهي قاتلش را خوار كرد
ابن ملجم را علي بيدار كرد
مرتضي گرديد مشغول نماز
روح او شد منزل راز و نياز
گر چه مولا قلب پر آلام داشت
ليك با ياد خدا آرام داشت
ناگهان شير حق آمد در خروش
نغمههاي قَدْ قُتِلْ آمد به گوش
اي خدا كشتند در محراب دين
ساقي كوثر، امير المؤمنين
رستگاري گشته درمان علي
خون سر ريزد به مژگان علي
پاسخ نيكي حيدر اين جواب
شد محاسن را به خونِ سر خضاب
مي پرم بابال او تا انتها . . .