خانه نشين.....
كوفيا جنگ با علي بهونه داشتن نميخواد
عليِ خانه نشين اين همه دشمن نميخواد
كوفيا چرا علي ديگه به مسجد نميآد؟
چرا از گوشهي محراب قطرههاي خون ميآد؟
كوفيا چرا حسين تو كوچه فرياد ميزنه؟
بين خونهي علي حسن داره داد ميزنه؟
كوفيا چرا صداي گريههاي زينبين؟
به دل آتيش ميزنه نالهي غمبارِ حسين؟
كوفيا كاسهي شير دستِ يتيمان چرا؟
كوفيا خبر داريد علي چه غمها كشيده؟
برا اسلامِ شما چه درد و زجرايي ديده
كوفيا جايي كه زخمِ حيدر و نمك زدند
وقتي بود كه مدينه فاطمهاش و كتك زدند
وقتي بود به گردن علي طناب بسته بودند
دلهاي آل علي به شكسته و خسته بودند
نه فقط تو مدينه فاطمه رو سيلي زدند
بلكه با غلافِ كين به بازوي نيلي زدند
لحظهاي كه پشت حيدر و تو زندگي شكست
محنش جون داد و زهرا پشتِ در به خون نشست
از مدينه اومدش كوفه وفايي ببينه
امّا رسم كوفيا شبيه اهلِ مدينه
تو اين شهرِ جفا دلِ آقا تنها شده
اونقدر بي كسه كه همنشين نخلا شده
يكي از آسمونا ندا ميده چه جانگداز
توي محراب نياز كشته شده روحِ نماز
مي پرم بابال او تا انتها . . .