ز حالِ زارِ زينب دلي خبر ندارد
ز حالِ زارِ زينب دلي خبر ندارد
به خيلِ دردِ و آهش دوا اثر ندارد
فتاده بينِ حجره ميانِ خاكِ ماتم
به غير پيرْهنِ عشق چيزي به بر ندارد
سيدتي يا زينب (4)
گهي به بوسه دارد به پيرُهن اشاره
گهي به اشكِ چشمي تر ميكند ستاره
در بين گفتگويش گويد به آهِ رنجور
بر تو سلام حسينم اي ماهِ پاره پاره
سيدتي يا زينب (4)
نهاده سر به سجده به هر خطِ ثنايش
به نغمههاي الحمد صدا كند خدايش
دو چشمِ انتظارش به راه حجره مانده
به مقدم برادر فتاده خود به پايش
سيدتي يا زينب (4)
به خيلِ دردِ و آهش دوا اثر ندارد
فتاده بينِ حجره ميانِ خاكِ ماتم
به غير پيرْهنِ عشق چيزي به بر ندارد
سيدتي يا زينب (4)
گهي به بوسه دارد به پيرُهن اشاره
گهي به اشكِ چشمي تر ميكند ستاره
در بين گفتگويش گويد به آهِ رنجور
بر تو سلام حسينم اي ماهِ پاره پاره
سيدتي يا زينب (4)
نهاده سر به سجده به هر خطِ ثنايش
به نغمههاي الحمد صدا كند خدايش
دو چشمِ انتظارش به راه حجره مانده
به مقدم برادر فتاده خود به پايش
سيدتي يا زينب (4)
شاعر: حسن فطرس
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:23 توسط علیرضا نژادحسین
|
مي پرم بابال او تا انتها . . .