خــاکـی ترین ســلام نثـارت ابوتراب

از خُــرده ذرّه هــای غبـارت ابوتراب

ممنـونم ازتو قـدر تمـام سپاسهــا

تا بوده ،بوده ام به کنارت ابوتراب

ساقی میان میکده گشتی بزن که هست

چون من هزار مست خمـارت ابوتراب

هر گردشی که بر کُره چشـم داده ای

عمقی جدید داده به کارت ابوتراب

سیر شبانه روزی تو عرش بود وهست

هستی فدای گشت و گذارت ابوتراب

شبگرد ناشناس شب و لافتای روز

اینگونه بوده لیل و نهارت ابوتراب

حق با تو بود و نیز تو با حق !چرا که بود

حـق شیـوه و مـرام و شعــارت ابوتراب

کوخـی نشیــن کـاخ ستیـز تهــی ز آز

کاخی ز جنس خاک خودت در دلم بساز

پرداختنـد وصـف تو را بازگو کنند

در واژه ها مقام تو را جستجـو کنند

گشتند هر چقدر در این باب لاجَرَم

دیدند بهتـر است تـو را آرزو کنند

با واژه هــا مقــام تو ناگفتنــی تـر است

قــرآن زنـده را نتـــوان گفتگــو کننــد

اول وضـــو ز آب ولای تــو لازم اسـت

بهـــر نمـــاز بایــد از اول وضــو کنند

آنانکــه سنگ غیــر تو بر سینــه می زنند

در چنته شان اگــر که کسی هست رو کنند

نخهـای تــار و پـود دلــم از محبت است

اینگــونه می پسنــدی؟ اگر نه رُفــو کنند

با مدّعــی بگـــوی کـه از منکــران تــو

ســر زیـــر آب داغ جهنــم فــرو کننــد

یکتــاست تا خدا به خدا ناخدا ولیست

فرمــانروای این یم طوفان زده علیست

انگار تازه پا به جهـــان باز کــرده بود

حق ساز تازه با قـــدمش ساز کرده بود

بی سر صداترین شب آفـاق و عرش بود

از بس مَلَک به سـوی تو پرواز کرده بود

در کعبـه بین حلقـه رقـص فرشتگـــان

خود را برای خالـق خـود ناز کـرده بود

آن سو کسی که جان جهـان بود در کفَش

آغــوش بهر دیــدن او بــاز کرده بود

خورشید وحی روی لبش غنچه کرده بود

یا آنکه بعثتی دگـر آغــ ـاز کرده بود

در کعبه با اقامتت ای مـه خــدای هم

عشق عمیق خود به تو ابراز کـرده بود

وقتی جـدار کعبه ز نو باز و بستـه شد

خورشید سجده پیش تو غمّاز کرده بود

طوق ارادت تو به گردن نهاده ایم

هـر چند پیش منزلت تو پیاده ایم

شیــری و یـا حکــایت از شیــر مـی کنی؟

آن یک به تیــر کشتــه و این تیر مــی کنی

از بسمه تعالی که پر مـلات بود عدل وداد تو

خلقی ز حق کشــی و ستم سیـــر می کنی

تــا ذوالفقــار تست به دستت زدشمنــتـان

در خــاک تا به دستــه شمشیــر مـی کنی

آنجـتا که لازمست غـتم دهـتتر می خــوری

آنســان که از غمت دل غــم پیر می کنــی

گــاه تقــاص بهــر خــداوندگـار عــدل

خــود را میــان معــرکه در گیــر می کنی

رؤیای قتــل مرحــب و عمــرو شجـاع را

با یک اشــاره یک تنــه تعبیــر می کنــی

تنهــا خــرابی تن مجــروح و خستــه را

در قـــامت نمــــاز تــو تعمیـر می کنی

به به ! از آن جلال و از این هیبت و جمال

جــاری است تا ابد ز تو این چشمه زُلال

بر مسنــد خلافت اگــر می کنی جلوس

رخشنـده تر ز انجـم و اقماری و شموس

رخـت خلافتست به طــوبــای قـامتت

هر روز چون لباس نوی جسـم نو عروس

نزد یتیم چون پدری خــوب و مهــربان

داری برای طلحه صفت چهره ای عبوس

هر چند دیگـران به زر و زور رفتــه اند

اما نخورده ای تو مگـر نــانی از سبوس

هر روز صبـح وقت اذان با صـــدای تو

بیدار می شد از برای صداکردنش خروس

آن کلبـه ای که دار خلافت گرفت نــام

شــد حسرت حکومت ترک و بلاد روس

عمری امیــر بودن و سختی و رنج و درد

این بود امتحــان تو از این همــه دروس

رحمت به مادری که ز شیرش تو پرورید

احسنت بر خــدا که یلی چون تو آفرید